"تاریکی مرا در آغوش خواهد کشید" و هزاران عبارت وهم آلود دیگر که در گوشم با سولویی دلخراش و نوای بم پیانویی غمگین تکرار می شود. "تمامی شب های بی خوابی" را وقتی فریاد می زنی, گویی تمامی دنیا از تو جداست, همه خوابند و تو بیدار. می دانی که اگر نبودی, کل جامعه, کل ریش سپیدها, کل کلاه به سرها, آدم های شهوتی که در نقاب دین داری, انسانیت را به زیر می کشند, تمامی تعصبات, هر آن چه را که اعتقاد می خوانند و هر که پیرو چیزی است را با نگاهم به آتش می کشیدم. اکنون که هستی و می دانم که چیزی را فریاد می زنی که من نیز می خواهم و نمی توانم, گویی تنها وظیفه ام در لذت بردن از تو خلاصه شده است و نه به آتش کشیدن غیر تو! |