بزار بگم چیزی نشده
بزار اشکام و نبینی!
تو هنوز خیلیی کوچیکی٬خیلی کوچیکی!
تو هنوز باید خرس کوچولوتو توی دستات بگیری
و مامانت لب های شکلاتیت و پاک کنه!
برو توی اتاقت و واسه باربیات قصه بگو!
بزار منم توی این لجنزار شنا کنم!
برو...!
چشمای تو هنوز نباید دود این لعنتی و حس کنه!
چشمای قشنگ تو باید با دیدن آلاسکا برق بزنه! نه متعجب به خاکسترا خیره بمونه!
برو عزیزکم ٬ برو.. |