تازه وارد

 

تازه وارد

زبر و خشن

 با نگاهی گود

به تو نزدیک شد

 

و از صدای به هم خوردن مژه های فلزی اش

دلت رفت

 

"عروسک از دستت زمین افتاد"

 

و من که چند هفته آن طرف تر از تو ایستاده بودم

گفتمت :

 

 به دیوار تکیه کن

نه به شیشه های پنجره

که زمین لرزه بی خبر می آید