شبی دوش و مست بی خبر بگذشتم از ویرانه ای
از سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای
چون نگاه کردم من از آن پنجره
تصویری دیدم که دلم سوخت همچون پروانه ای
کودکی از سوز و سرما میزند دندان به هم
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
مردکی کور و فلج افتاده آن در گوشه ای
دخترک مشغول عشق با بیگانه ای
چون فارغ آمد کار آن مرد ؛ بلند شد قصد رفتن کرد
دست در جیب خود برد با حالتی جانانه ای
داد به دخترک پول نیه چندانه ای
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب من
مست و شتابان میروم سوی هر میخانه ای
اما در کنج این وحشت سرا....!
دخترک از فقر میفروشد قسمتش را بحر نان خانه ای
|