زمزمه اش با اسب که تمام شد . دستش را به طرف اسب تکان داد
یعنی برو و سپس جان داد
..................
چند لحظه دیگر اسب در چشمان صاحب پیچیده در لخته های بزرگ قرمز نگریست!
نمیتوانست وداع اخر را فراموش کند
زیرا او نیز جویباری از خون بود
ناگهان زانو زد و در اغوش یخزده صاحب خود جان سپرد
وقتی گرد و خاک و دود باروت اندکی کاهش یافت
و فریاد جنگ خاموش گشت
هیچکس از سرنوشت آن دو خبری نداشت
چهار صد سال گذشته ولی هنوز هم گاهی مردم در گرگ و میش
سواری را میبینند که از کنار پرچینها به سرعت باد میگذرد و فریاد میکشد
و شب را به شنونده می چشاند.
آنچه این دو را از هم باز میشناساند ..
شیهه قدرتمند اسبی است که کمتر از فریاد تندر نیست
|