من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس میکنم در بد ترین دقایق این شام مرگذار
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم در هر کنار و گوشه ی این شوله زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجوی
من فکر میکنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد
احساس میکنم در چشم من به آب شر اشک سرخ گون
خورشیدِ بی غروب سرودی که شب نفس
احساس میکنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون
بیدار باش غافله ای میزند جرز
آمد شبی برهنه ام از در رو به آب
در سینه اشک و ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم
من بانگ بر کشیدم از آسمان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم
|