تا سلامی دیگر...........

روزی خواهم رفت.نه تو می دانی کی و نه من.


روزی همراه پرنده های مهاجر خواهم رفت تا


شاید در نبودن معنای بودن را بدانیم،شاید


برایمان نبودن بهتر از بودن باشد.


روزی خواهم رفت و تندیس بلوری تو را با


خود خواهم برد و آن را رو به روی خود،روی


صندلی خیالم خواهم نشاند و در سکوت غربت


راز ها و نیازها با آن خواهم کرد.


بگذار زندگی این بار هم در نبودن معنا شود!


برای پرنده همیشه در قفس،پرواز کم است.


باید مهاجر باشد!شاید مهاجر بودن هم کم باشد.


وقتی هستی به تمامی باش و وقتی نیستی نباش.


اصلاْ نباش،پس باید رفت باید به تمامی رفت.


برای همیشه باید رفت.


به جایی که هیچ نشان پستی ندارد!


هیچ بلیط برگشتی نیست!............