ابر کوچکی حتی می تواند آفتاب را هم با آن عظمتی که دارد پشت خویش پنهان کند...
زندگی شاید ابری و بارونی باشه اما نور خورشید از هر سو به فضا پراکنده میشه کاش جای گله و افسوس قدر لحظه ها را می دانستیم...
ما که از هر چه داشتیم گذشتیم چنان قلب ِ اسیری که اول ره گذاشتیم...
تا چشم گشودم خود را پرنده ای دیدم کوچک و پر ز شوق پرواز غافل از این قفس ِ انسانها بودم!همه دور تا دور مرا احاطه کرده اند چنان که اسیری از چنگشان نگریزد...
چه می دانستم که اینجا عشق را هم با جبر و احتمال حل می کنند!
ای دریغا افسوس که نتوانستم هرگز طعم پرواز را بچشم
بالهایم اینجا ز سرمای وجود این آدمکهای غریب منجمد است آنکه گرما بخش من است... از پشت قفس! می خواهد پرهای مرا نوازش می کند...
باران نیست این خدا... چشم من می گرید... بغض من می بارد...
چه مرزی...! قفس... این کابوس تلخ آخر مرا رها نکرد...!
واژه ها هم دیگر حتی تا به ذهن من خطور می کنند
سردشان می شود...! |