رفتن دلیل نبودن نیست

 

 

نامه‎های بسیاری دارم ، نانوشته در اعماق وجودم ، که تک تک کلمات آن به تو تعلق دارد . تو ، سحری که با تابیدن به زندگیم

 نور و گرمائی را بدان بخشید که بدنبالش روان بودم و نمی‎یافتم . ولی سرانجام تو آنرا به من ارزانی داشتی . در آن هنگام که

 با صدای قدمهایت ، لرزه بر چینی تنهائیم انداختی و آنرا خورد کردی ، تنها آرزویم این بود که این سحر زیبا

 و دوست داشتنی

، پاینده و همیشگی باشد و هیچ گاه غروب نکتد ...

تنها آرزویم این بود که او را تا ابد برای خودم نگهدارم و آنرا تمام دنیا نشان دهم تا بدانند

 هیچ کس را یارای داشتن او نیست ... و تنها آرزویم این بود که او همیشه با من بماند .

 بماند تا با او از ناگفته‎های زندگیم بگویم ، از دوست داشتن ‎ها ، از به یاد یکدیگر بودن و از بخاطر تو نفس کشیدن

 ، این توفیق اجباری که بدون حضور تو ، تمامی فلسفه وجودیش را از دست می‎دهد ....

 آری ، دلم می‎خواست تنها یاد و خاطره تو تمامی وجودم را به لرزه می‎انداخت ، دلم می‎خواست

 تو همیشه می‎ماندی ، دلم می‎خواست تنها و تنها نام تو در گوشم طنین انداز می‎شد و سرانجام

 دلم می‎خواست تنها و فقط برای تو ، افسانه همیشه با بودن را حکایت می‎کردم.......


تو آمدی و معنای زندگی را برایم به ارمغان آوردی ، تو آمدی ، ولی هیچگاه نتوانستم رفتنت

 را باور کنم ، گویا کابوسی بود که هر لحظه آرزو می‎کردم با بیدار شدنم آنرا از میان رفته ببینم ، ولی ...

افسوس ، تو رفته بودی ، او بار سفر بسته بود . او دیگر با من نبود ، تا با آمدنش

الوان زیبای زندگی را برایم به ارمغان بیاورد ، و او دیگر نبود تا صدایش مرا به

بیاد نغمه های دوستی بیاندازد . او دیگر نبود ، گرچه هیچ وقت نتوانستم و

نخواستم این رفتن را باور کنم ، اما ... اما تلخیهای این حقیقت چیز دیگری بود ، تلخیهای

بی او بودن ، تلخیهای از یاد رفتن و تلخیهای دوباره تنها شدن...............