شاعری را می شناسم که در تعبیر شعر خود، سالهاست که خوابیده است.
و گندمی را که عمرش را به شما می دهد
قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند و سیبی را که به زمین گرم می خورد.
حال به آینه که نگاه می کنم
می بینم ، آینه ای را می شناسم که انعکاس صریح یک غریبه را زل زده است.
****
دلم تنگه ، نخون آواز رفتن ..