به ما زخم می زنی و ... توقع داری که ... خونمان نریزد...؟

من مردی را می شناسم که رنج تنهایش را سیگار می کشد.


شاعری را می شناسم که در تعبیر شعر خود، سالهاست که خوابیده است.


و گندمی را که عمرش را به شما می دهد


قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند و سیبی را که به زمین گرم می خورد.


حال به آینه که نگاه می کنم


می بینم ، آینه ای را می شناسم که انعکاس صریح یک غریبه را زل زده است.

****

دلم تنگه ، نخون آواز رفتن ..