به یاد آر که چگونه دستان پر شوقم را به امید پرواز در دستان سرد تو جای دادم.
و چه غریبانه نگاهم را به نگاه خالی از احساست دوختم.نمی دانم....
نمی دانم آیا به یاد داری که با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاکی تپش قلبم
را با تپش قلبت یکسان نمودم؟!
لحظه ی بی تو ماندن را لحظه ی مرگ می دانستم.لبخند دروغینت را من راست ترین
واژه ی عالم می پنداشتم!
به خیال خود لیلای دل مجنونت بودم!
اما هنگامی که فهمیدم .........
هنگامی که فهمیدم نگاه هایت و یا کلمه به کلمه ی حرفهایت جز دروغ و ریا چیز دیگری نبود
از درون شکستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!
تو چه کردی با من؟
هر آن چه که کردی گناهت را نمی بخشم.
و حال تا همیشه دروازه ی قلبم را بر روی ورود هر قلب دیگری مانند قلب تو می بندم!
|