من، بهترین خداهای دنیا را در محیط دایره ام دارم

دایره ای باید، متشکل از من، تو و خودایِ ما تا مرا با گردشی دایره وار٬

در این گستره ی وسیع -به پهنای هستی- به آنچه می خواهم و می توانم٬

برساند. چرخش در محیط این دایره٬ هر کسی را به اندیشیدن وا می دارد

که آنان که نمی اندیشند٬ مسلما نه در محیط آن٬ که در قطر دایره سرگردانند

حال آنکه حرکت بر محیط دایره -که حول هستی کشیده شده- همه چیز و حرکت

در قطر آن -که از هر ذره ی عالم کوچکتر است- هیچ چیز خواهد بود. با این حال پیاپی

٬ در حرکتی دایره وار٬ به حول مرکزی مبهم٬ از سه نقطه عبور می کنم: تو٬ من٬ خودای ما

و باز شروع می کنم از خودای ما و می رسم به "من" و هرگاه از خود شروع می کنم٬ به "تو" می رسم

و در این دایره ی بی نهایت٬ هم چنان سرگردان می مانم تا برای مهم ترین سوال وجودم٬ پاسخی

قانع کننده بیابم٬ "پایان این حرکت دایره وار٬ کدام یک از ماست؟!" نه "تو" نه "من" نه "خودای ما"٬

هیچ یک نمی تواند پایان این حرکت باشد که من هر یک را بارها و بارها امتحان کرده ام.

با "تو" شروع می شود ولی با "تو" تمام نخواهد شد. این٬ تنها چیزیست که می دانم. پس به دنبال

نقطه ی گم شده٬ همچنان به حول مرکزی مبهم٬ دایره وار٬ از "تو" شروع می کنم

و از "من" و "خودای ما" گذر...