من در دو حرف خلاصه می شوم .




قصه امشب را تو بخوان!

من هنوز هم خوب بیدار میمانم!!!

 

 

 

زخم های من ٬ بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند

 

بال های من تکه تکه فرو می ریزند

 

بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند و نشان فلوت تو را می پرسند

 

خیابان ها  بی حضور تو راه های آشکار جهنم اند

 

 تو پرنده یی معصومی که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است

 

آشیانه ی رودی از برفی که از قله های بهار فرو می ریزد


 تپه های خشکیده ، از پله های تو بالا می آیند تا به بوی نفس های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

 

ماه هزار ساله دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد تا تصحیحش کنی .

 

تک صورتی ازلی  ٬  بر رخسار تمام پیامبرانی

 

نه

 

نمی توانم فراموشت کنم

 

نمی توانم

 

نمی خواهم که فراموشت کنم