می خواستم ازهمه عابران خیابان
ازهمه نگاه های غمناک از صداها
_سکوت ها_
گریه ها
و از همه برگهای پائیز بپرسم آیا به یاد دارند؟
ترنم لطیف چشمانت را و
و ثبت کرده اند در دلشان
موسیقی نفسهای محزونت را؟
و یانگاه داشته اند تصویر بی گناه نگاهت را
واز همه سکوت های سنگین بپرسم
آیا بیاد دارند نیایش بی آرایشت را؟
آری می دانم
هنوز هم از تو می گویندوهنوز هم بیاد دارند صدای محزون گام هایت را
نه مثل فنجانی می شکنم
تا در زباله دانی فرامو شم کنی
ونه مثل شاخه ای که بسوزانی وخاکسترم را بر باد دهی
اما
مثل آینه می شکنم تا هزار تکه شوی
|