نشو با من غریبه مثل نامهربونا
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رهیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست ؟

عشق کدام است ؟

غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه فراق

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب