می پرسند: روبراهی ! آری ... اگر بدانم از کدامین راه می آید
کجا پنهانت کنم....

وقتی که دیگران

در طنین صدا و

رد دستهایم

صدای گام های تو را می شنوند.!

چه گونه گمان می کنی که دیده نمی شوی؟

تو قطره بارانی بر پیراهن من

کتابی کوچک در دستانم

و زخمی کهنه کنج لبانم.!!


حرف آخر


...و من خواهم رفت

اما پرندگان بر جای خواهند ماند و آواز خواهند خواند

...آنها که دوستم می دارند از بین خواهند رفت

و شهر هر سال خود را احیا خواهد کرد

اما روح من همواره محزون

در گوشه ای پنهان از باغچه ی پر گل من

به ( ولگردی ) ادامه خواهد داد