بر زبان بیاورم یا نه

حرف، حرف دل است

تکلم ساده تحکم واژه های بی بدیل :

صدایم کن، ای نوازش زیستن

ای بشارت تنهایی

صدایم کن !

که من از هرزگی همهمه این همه تبسم پوچ

به فقدان باور کهنسال زیستن رسیده ام

که من از پشت پرده های همیشه گریستن

آسمان آفتابی دوست داشتن را ، چهار فصل ، بارانی دیده ام

*
صدایم کن ، ای قباحت سالخورده بکارتهای فرسوده

ای خستگی ممتد صلابت پوشالی زیستن

ای آرزوهای فریبنده جوانی های فر توت

ای تولد هم آغوشی های تکراری دروغ و زندگی

صدایم کن ، اما به ماندنم مخوان

بگذار رو به آن وسعتی قدم بردارم

که مساحت جوانه بلوغش را

با قاعده هیچ حساب و کتابی به دست نیاورده اند

و حجم تبلور شعورش را ، با حضور هیچ بود و نبودی پر نکرده اند


بگذار بروم

بگذار رو به آن تکلف سادگی

رو به همان ساده بی تکلف ، قدم بر دارم

که عمق انزوای بودنش را

تنها در حجم باد می توان دید

و آرامش وزین نگاهش را

در تحکم وسعت بی تاب دریا

بگذار بروم ، اما با من بمان ، ای شفاعت بندگی

ای غربت غریب خاطره های خیالی

که ترا با خود داشتن ،

یعنی رسیدن به تدبیر عا شقانه همه واژه های وصل ،

بی آنکه با کره رفتن را ،

از نطفه قدمهای کلام خویش بارور کرده باشی .

بگذار بروم ،اما نه ...

بگذار که با هم برویم

با هم تا دور د ست های خیال بی خیالی

تا آن شهر همیشه فا ضله اندیشه های ناب

تا آنجا که نا کجا آباد خلصگی عاشقان است

بیا برویم

ره دراز

اما...

مقصد قریب!