گلبرگ نازنینم : گرچه به گناه خویش معترفم
ولی بدان برای لمس نگاهت روز به روز بهانه گیرتر می شوم . می ترسم سخاوت نگاهت سر سختانه دلم را به بازی بگیرد و با آمدنت دگر امیدی به پرواز نداشته باشم ، حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب میدانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد خواهش می از من نخواه که همسفرم باشی . چون راهی که من در پیش دارم بس سخت است و دشوار و تو گلبرگی نازنینی
پاره ای از وجودم هستی و نمی توانم چشمان پر امیدت را در تاریکی شب رها کنم .
پس نازنینم برو ….
برو بی آنکه بدانی برای لمس تنت در خم این کوچه
چقدر تنها مانده ام و این تنهایی چنان مرا می آزارد که در گلویم هزار قناری غمگین بهار سبز چشمانت
را بهانه می گیرد و مردمکان خالی چشمم
در اندوه و حستی ژرف مانده اند که چرا نمی توانم لحظه های بودن تو را
با مژه بر صفحه قلبم بنویسم چه دردناک است لحظه رفتنت و چه دردناکتر اینکه با دستان خودم گلبرگ نازنینم را در حصار
خشک هستی ام لحظه لحظه و ذره ذره نابود کنم |