| |
| چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386 |
| دریغ |
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود
ولی این هردو
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست |
|
| |
| سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386 |
| چشم تو |
کجای کاری..؟
این گل یخ نیست گل یخ زده است بانو..!
دارم خودم را از چشم تو می بینم
صورتی آب دیده
دستانی از آرنج خواب رفته
که خواب چیدن نارنج می بینند
و یک بغل پر از تو
که برای نوشتن یک دوستت دارم بی ریا
از شوق در دستم قلم پا می شود .
|
|
| |
| دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386 |
| مرگ |
خیلی از مردم مثل علف
پای گیلاس آفرینش روییدن
و خدا
از خلقت این خلایق متاسف است
دیروز عزراییل رو دیدم
با همون کیف پستچی مابش
که پر از قبض روح بود
و به سراغ مشترکین می رفت...!
مصرف عمر من بالا رفته
خیلی زود نوبت من میشه .
|
|
| |
| یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386 |
| بگو کی عوض شده ، غیر خودت |
میخوام نبینمت
که دیدنت
گذاشتن یه لیوان شکسته روی لبامه
تو دمت گرم نیست
و یه برودتی تو تنت هست
که خون تو رگام قندیل میشه
حیف شعر که تو رو بگه
بس که بد بدرقه ای.
|
|
| |
| شنبه 27 مرداد ماه سال 1386 |
| منکه دلم تنگ نمیشه...!!! |
هر وقت دلم برات تنگ میشه میرم یه گوشه ای دنج و خلوت و اونقدر
بهت فکر میکنم که پر میشم از حس بودنت.
این روزا بیشتر از هر روزی دلم برات تنگ میشه
دلم میخواد خفت کنم
یه جوری که نفست نیاد بالا
العان میفهمم که تنفر چه مزه ای میده
خوشمزست
از ماکارنی و پیتزا هم خوشمزه تره.
|
|
| |
| جمعه 26 مرداد ماه سال 1386 |
| چه رویای قشنگیه وقتی که یه صندلی هم برای نشستن نداریم. |
با خودم کنار میام و کنار من
چند گنجشک دور سرم میچرخن
بر میگردم که ببوسمت
میبینم
روزنامه مچاله کنارم افتاده
می ترسم
حس میکنم که مغزم از گوشم میریزه
آدما روی مغزم راه میرن
داد می کشم
چرا برای چراهای من جوابی ندارین..؟
جواب میدن :
بس کن...! ، تو قبلاً مردی .
|
|
| |
| چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386 |
| و آخرین روز من |
وقتی تو این عالم از همه فراز و نشیبها و پیچ و خما خسته می شی
دلت میخواد یه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی......
منم از امروز نشستم
|
|
| |
| سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386 |
| من و دریا |
امروز دوست داشتم برم دریا...!
اما نرفتم...!
و
این یعنی حالم خوب نیست .
|
|
| |
| دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 |
| تازه وارد |
تازه وارد
زبر و خشن
با نگاهی گود
به تو نزدیک شد
و از صدای به هم خوردن مژه های فلزی اش
دلت رفت
"عروسک از دستت زمین افتاد"
و من که چند هفته آن طرف تر از تو ایستاده بودم
گفتمت :
به دیوار تکیه کن
نه به شیشه های پنجره
که زمین لرزه بی خبر می آید
|
|
| |
| یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386 |
| شبستون چشات |
تو شبستون چشات لای پله های پلکت
مچ مهتاب رو میگیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله شقایق
زیر پای تو میریزم
من شب و با خاطراتش وصله میکنم
میدوزم
من به هر رئد نگاهت
گر میگیرم و میسوزم
اگه روز و خواسته باشی
شب و تا تهش مینوشم
میزنم به آب و آتیش
با خود خورشید میجنگم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم میبندم
اگه مقتول تو باشم
دم جون دادن میخندم
تو با این نگاه یاقی
عرق سینه مایی
فاتح قلعه ی رویا
کی به فتح ما می آیی
|
|