| |
| یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386 |
| اسب و شیهه |
زمزمه اش با اسب که تمام شد . دستش را به طرف اسب تکان داد
یعنی برو و سپس جان داد
..................
چند لحظه دیگر اسب در چشمان صاحب پیچیده در لخته های بزرگ قرمز نگریست!
نمیتوانست وداع اخر را فراموش کند
زیرا او نیز جویباری از خون بود
ناگهان زانو زد و در اغوش یخزده صاحب خود جان سپرد
وقتی گرد و خاک و دود باروت اندکی کاهش یافت
و فریاد جنگ خاموش گشت
هیچکس از سرنوشت آن دو خبری نداشت
چهار صد سال گذشته ولی هنوز هم گاهی مردم در گرگ و میش
سواری را میبینند که از کنار پرچینها به سرعت باد میگذرد و فریاد میکشد
و شب را به شنونده می چشاند.
آنچه این دو را از هم باز میشناساند ..
شیهه قدرتمند اسبی است که کمتر از فریاد تندر نیست
|
|
| |
| جمعه 29 تیر ماه سال 1386 |
| خجالت میکشم ...خطم خراب است. |

|
|
| |
| پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386 |
| شب آرزوها |
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که خداست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم. اما سنگ به سرم نخورد. کسی دلم را نشکند و مشکلات مرا از پای درنیاورد...
|
|
| |
| چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386 |
| من در دو حرف خلاصه می شوم . |
قصه امشب را تو بخوان!
من هنوز هم خوب بیدار میمانم!!!
|
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
| خواب -همدم همیشگی من- برای تو... |
با مداد رنگی هایم یاد خوب امدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را
خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ...
بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام ...
|
|
| |
| یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386 |
| دلیل آفتاب فعاد |
طبیعتا توسط قوانین بسیاری احاطه شده ام -قوانین طبیعی و قوانین بشری. این گونه محاصرات به من توان دلیل یابی می دهد! دلایلی متنوع برای موضوعاتی مختلف. دلیل باختنم مات شدن بود و دلیل مات شدن٬ بازی بد امروز به خاطر تشویش های ذهنی شدیدم بود که دلیل این تشویش ها٬... با بیان علل و معلول ها -در بسیاری از تعالیم دینی٬ در نهایت به علت اولیه و منشا هر پدیده می رسیم. خدا. می گویند خدا علت همه چیز است. خداست که هر چیزی را با دلیلی خاص خود آفریده. دلیلی که ما انسان ها٬ از دریافت آن عاجزیم.
مستدل بودن هر کار٬ محدود بودن عمل در میان پاره ای قوانین را نتیجه می دهد. خدا نیز برای خود دلیلی دارد چون خدا علت همه چیز است! احاطه شدن یعنی کران دار بودن و هیچ کرانداری٬ بی نهایت نیست!
My father taught me that the question 'Who made me?' cannot be answered, since it immediately suggests the further question `Who made god?'
-from Why I Am Not A Christian |
|
| |
| چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386 |
| از دریا به دریا... |
می دونی، خیلی بده که وقتی که می خوای چیزی بنویسی، اونو ننویسی! ولی می دونی، خیلی بد تره ، وقتی که چیزی برای نوشتن نداری و شروع به نوشتن می کنی!... |
|
| |
| دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386 |
| از ما ....! |
از ما که گذشتی......
آره از ما که گذشتی. اما اگه شبی...نیمه شبی...صبحی...سحری...تو کوچه پس کوچه ای سر گذری...به یه کسونی مثل ما مست و قلندر برخوردی...
تورو به خدا اینجوری نگاش نکن.
یه دست بزار رو دل کوچیکت تا دزد نبرتش.
آخه عزیزم اگه با یه نگا بخواد دل بسوزه....تا حالا باید تموم دنیا سوخته باشه.
تو بمیری نمی خواستم این چیزا رو بگم . ولی گاهی وقتا یه چیزایی مثل سنگ آسیاب رو دلم سنگینی میکنه.
عشوهات...خندهات...
بی مرام انگار داری خنجر از پشت میزنی.
وقتی فهمیدم دوسم داری ....انگار اتوموبیل رو زدی رو دندهو داری از پیچ خطرناک دلم بالا میری.
نکن همچین.
بد میبینی
ییهو دیدی مست کردم و اومدم در حجره ی بابات یه نفس کش فریاد زدم.
به خاطر تو دنیا رو رنگش میکنم
عزیزم...خوشکلم.....تا وقتی که دلم میگه
تیک تاک توک تاک
دوست دارم
خیلی زیاد |
|
| |
| شنبه 16 تیر ماه سال 1386 |
| نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه |
می خواستم ازهمه عابران خیابان
ازهمه نگاه های غمناک از صداها
_سکوت ها_
گریه ها
و از همه برگهای پائیز بپرسم آیا به یاد دارند ترنم لطیف چشمانت را و ثبت کرده اند در دلشان موسیقی نفسهای محزونت را و یا نگاه داشته اند تصویر بی گناه نگاهت را و از همه سکوت های سنگین بپرسم آیا به یاد دارند نیایش بی آرایشت را ؟
آری می دانم
هنوز هم از تو می گویند و هنوز هم بیاد دارند صدای محزون گام هایت را
نه مثل فنجانی می شکنم تا در زباله دانی فراموشم کنی
و نه مثل شاخه ای که بسوزانی وخاکسترم را بر باد دهی
اما
مثل آینه می شکنم تا هزار تکه شوی
|
|
| |
| پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386 |
| من و تو |
راهیست بی نهایت٬ طولانی ترین مسیر٬ اصلی ترین شاهراه... اگر تمامی راه ها را کرانی است٬ این طریق٬ راه بی کران خواهد بود. و دلیل آن٬ نه خودِ مسیر٬ که رهگذر آن است... مادامی که گام بر سر نقاط این مسیر می نهی٬ راه بی نهایت٬ در مقابل چشمان تو٬ هم چنان بی کران می نماید. اما چون قدم هایت را پهن کنی٬ این شاهراه را نیز به بیغوله ای بدل خواهی کرد همانند تمام بیغوله های سراسر زندگیَت. قدم هایت را به اندازه ی نقاطِ راه٬ کوتاه بردار٬ تا ببینی عظمت این شاهراه را٬ تا مجذوب آن شوی٬ تا ناکجا ادامه دهی و در آن بی کرانِ ناپیدا٬ گم شوی... در آن هنگام٬ تو بر خطی٬ به طول کوچکترین ذره ی عالم٬ ادامه خواهی داد...
|
|