نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
جمعه 24 فروردین ماه سال 1386
مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه

 

 

شبی دوش و مست بی خبر بگذشتم از ویرانه ای

از سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

چون نگاه کردم من از آن پنجره

تصویری دیدم که دلم سوخت همچون پروانه ای

کودکی از سوز و سرما میزند دندان به هم

مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای

مردکی کور و فلج افتاده آن در گوشه ای

دخترک مشغول عشق با بیگانه ای

 

چون فارغ آمد کار آن مرد ؛ بلند شد قصد رفتن کرد

دست در جیب خود برد با حالتی جانانه ای

داد به دخترک پول نیه چندانه ای

 

بر خودم لعنت فرستادم که هر شب من

مست و شتابان میروم سوی هر میخانه ای

 

اما در کنج این وحشت سرا....!

دخترک از فقر میفروشد قسمتش را بحر نان خانه ای

 

 


پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386
دارو ندارم مال تو

 

 

زمزمه اش با اسب که تمام شد . دستش را به طرف اسب تکان داد

یعنی برو و سپس جان داد

..................

چند لحظه دیگر اسب در چشمان صاحب پیچیده در لخته های بزرگ قرمز نگریست!

نمیتوانست وداع اخر را فراموش کند

زیرا او نیز جویباری از خون بود

ناگهان زانو زد و در اغوش یخزده صاحب خود جان سپرد

وقتی گرد و خاک و دود باروت اندکی کاهش یافت

و فریاد  جنگ خاموش گشت

هیچکس از سرنوشت آن دو خبری نداشت



چهار صد سال گذشته ولی هنوز هم گاهی مردم در گرگ و میش

 

سواری را میبینند که از کنار پرچینها به سرعت باد میگذرد و فریاد میکشد

و شب را به شنونده می چشاند.

آنچه این دو را از هم باز میشناساند ..

 

شیهه قدرتمند اسبی است که کمتر از فریاد تندر نیست

 

 


سه شنبه 21 فروردین ماه سال 1386
دریایی

 

 

دریا زیباست، زیبا بوده و امیدوارم تا ابد زیبایی اش پایدار بماند مثلاً وقتی امواجش صدف ها را همچون گردنبندی به گردن ساحل می اندازد وقتی عصبانی و خشمگین می شود و خودش را به این طرف و آن طرف می زند به صخره ها به تخته سنگ ها، وقتی خورشید به این بزرگی با
این عظمت و زیبایی پشتش گم می شود وقتی به او سلام می کنی و او هم با صدای گرم و دلنشین دریایی اش جوابت را می دهد وقتی کنار دریا می روی و هر چقدر چشمانت را به این سو و آن سو می چرخانی تا مکانی را پیدا کنی که دریا تمام شده باشد حس غریبی به تو دست می دهد ابهتش را می بینی؟وسعتش را چطور؟عظمتش را چطور؟ به چه چیز می اندیشی؟ آیا تا به حال کسی به تو گفته است دریایی، یا دریا دل؟اگر به تو این القاب را داده اند خوشحال باش و به خودت ببال و افتخار کن و اگر نه سعی کن ،سعی کن و سعی کن مثل دریا پاک،زلال،قوی،زیبا،با عظمت ،با ابهت باشی. تا به حال با دریا درد و دل کرده ای؟
 
تمام رازها ،خواب ها،رویا ها،فکر ها، خاطرات و احساسات را به دریا بگو مطمئن باش جا برای حرف های تو دارد وآنها را به هیچ کس نخواهد گفت ، چه غریبه وچه آشنا.
بارانی ام دریا، مثل نگاه تو
آری من خوب می دانم تو می توانی مرا دریابی
هر چند من گفتم  از تو سخن حال گویم من  دریایی ام



امیدوارم مثل دریا باشید اما نه دریای طوفانی و خروشان بلکه دریایی صاف و آبی حالا اگه سبز هم بودین عیب نداره . مهم اینه که دریایی باشیم .

 

ما که با دریا 3 دقیقه فاصله داریم اما هنوز نرسیدیم خدمتشون .

 

 


دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
من دلم...

 

 

امروز٬ ماهی کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهی شادابی که امسال عید را در کنار ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی سال گذشته گذراند٬ تصمیم به پریدن گرفت! به بیرونِ تُنگ٬ به دنیای تازه ای که روز های پی در پی٬ با چشمانی باز٬ از پشت شیشه ی خاک گرفته٬ به نظاره ی آن پرداخته بود. نمی دانم٬ نجات او٬ که روی زمین افتاده بود و تقلا کنان٬ با چشمانی لبریز از سوال های بی پاسخ٬ به تنگ بلورین و ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی درونِ آن می نگریست٬ کار درستی بود یا نه... چون امروز٬ ماهی کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهی شادابی که امسال عید را در کنار ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی سال گذشته گذراند٬ با چشمانی باز٬ خیره به تنگ و ماهی پیر درونِ آن٬ بدون هیچ تقلا٬ بر روی زمین افتاده. اما هنوز... در چشمانش٬ هزاران سوال بی جواب موج می زند.

 

 


یکشنبه 19 فروردین ماه سال 1386
من فکر میکنم

 

 

من فکر میکنم

 

هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ

احساس میکنم در بد ترین دقایق این شام مرگذار

چندین هزار چشمه خورشید در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم در هر کنار و گوشه ی این شوله زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان

می روید از زمین

آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجوی

من فکر میکنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد

احساس میکنم در چشم من به آب شر اشک سرخ گون

خورشیدِ بی غروب سرودی که شب نفس

احساس میکنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون

بیدار باش غافله ای میزند جرز

 

آمد شبی برهنه ام از در رو به آب

در سینه اشک و ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم

من بانگ بر کشیدم از آسمان یاس

 

آه ای یقین یافته                            بازت نمی نهم

 

 

 


شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
بانوی ترانه

 

 

سلام بانوی ترانه های ناتمام !

می دانی ؟! دلم می خواهد این ترانه هیچوقت تمام نشود ! دلم می خواهد آن قدر واژه بسازی که دستان من ، تا دنبا دنباست ، برای از تو نوشتن بخارد و آن قدر بنویسم که سرانگشتانم پینه ببندد !
سکوت بدچیزیست بانو ! … بدچیزی !!

دلت را به دریا بزن بانو !
ما برای بارانی شدن ، به سکون و سکوت برکه نیازی نداریم
اگر طوفان نوح را می خواهی ، دریا را دریاب !!

 

 


جمعه 17 فروردین ماه سال 1386
نمی بخشم

 

 

به یاد آر که چگونه دستان پر شوقم را به امید پرواز در دستان سرد تو جای دادم.و چه غریبانه نگاهم را به نگاه خالی از احساست دوختم.نمی دانم....نمی دانم آیا به یاد داری که با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاکی تپش قلبم را با تپش قلبت یکسان نمودم؟!لحظه ی بی تو ماندن را لحظه ی مرگ می دانستم.لبخند دروغینت را من راست ترین واژه ی عالم می پنداشتم!به خیال خود لیلای دل مجنونت بودم!اما هنگامی که فهمیدم .........هنگامی که فهمیدم نگاه هایت و یا کلمه به کلمه ی حرفهایت جز دروغ و ریا چیز دیگری نبود از درون شکستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!تو چه کردی با من؟هر آن چه که کردی گناهت را نمی بخشم.
و تو هنوز با خنده میگویی شیراز نت بفرمایید.

 

 

 

 


چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
به مناسبت تجربه ی حسی جدید!...

 

 

تجربه ی حواس٬ برای من٬ بهترین تجربه هاست! وقتی حس جدیدی را لمس می کنم٬ سراسر وجودم را فرا می گیرد٬ احساس سبکی٬ احساس پرواز٬ احساس شادی درونی٬ احساس دل پیچه ی ناشی از نشئات روحی٬ احساس این که من٬ الان٬ خوشحال ترین فرد روی زمینم٬ احساس این که امروز٬ یک روز به یاد ماندنی برای من است٬ در عین این که امروز٬ هیچ تفاوتی با روزهای پیش ندارد٬ احساس این که من٬ متفاوت از دیروزم و نه دیگران٬ احساس کشف مطلبی که دیروز نمی دانستم٬ احساس پوییدن و پی بردن٬ احساس قرار گرفتن بر مبدایی که٬ مقصدی مشخص دارد٬ احساس این که هیچ٬ دودل نیستم و حتی یک دل!٬ احساس بی دل بودن٬ احساس خالی بودن از تفکرات آینده و گذشته٬ احساس زندگی در حال٬ احساس نشاندن آسمان٬ در میان دو هجای "هستی"٬ احساس شوق زندگی٬ احساس با خود بودن٬ احساس با "خودا" بودن٬ احساس عاشق بودن...

 

 

 


سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386
نیایش

 

 

خدایا خداوندا...مرا در نیت خیر و خدمت مقدسم به تو مدد رسان.تفضلی فرما تا این روز را چنانکه باید و شاید است بیاغازم چرا که تا کنون هیچ توفیقی نیافتم, پروردگارا اگر این اراده ی توست بگذار تا محقق شود , اگر این به خیر و صلاح من است لطفی کن تا در جهت رضای تو به کارش ببندم , اما استدعا میکنم اگر سلامت روحم را زیانبار است , هوایش را از سرم بیرون کن .


دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386
۱۳ به در

 

 

آسمون بغضشو خالی میکنه

 


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 36445


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب
شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و دومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید