نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
تا سلامی دیگر...........

روزی خواهم رفت.نه تو می دانی کی و نه من.


روزی همراه پرنده های مهاجر خواهم رفت تا


شاید در نبودن معنای بودن را بدانیم،شاید


برایمان نبودن بهتر از بودن باشد.


روزی خواهم رفت و تندیس بلوری تو را با


خود خواهم برد و آن را رو به روی خود،روی


صندلی خیالم خواهم نشاند و در سکوت غربت


راز ها و نیازها با آن خواهم کرد.


بگذار زندگی این بار هم در نبودن معنا شود!


برای پرنده همیشه در قفس،پرواز کم است.


باید مهاجر باشد!شاید مهاجر بودن هم کم باشد.


وقتی هستی به تمامی باش و وقتی نیستی نباش.


اصلاْ نباش،پس باید رفت باید به تمامی رفت.


برای همیشه باید رفت.


به جایی که هیچ نشان پستی ندارد!


هیچ بلیط برگشتی نیست!............


چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
....................و تمام

 

 

 

اگه میخوای بری.... برو


 از تو دوباره میگذرم


 
نگا به گریه هام نکن


 
من از تو بی وفا ترم


 

 گاهی که دلم
 
 
به اندازهء تمام غروبها می گیرد
 
 
چشمهایم را فراموش می کنم
 
 
اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
 
 
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
 
 
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
 
 
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
 
 
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
 
 
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
 
 
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
 
 
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
 
 
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
 
 
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است
 
 
من هنوز تو را دارم

 

 

 

 


 اگــــــــر در راه ‌... بهتــــــــــر از خــــــود یا همــــــچون خـــــــودت را نیــــافتـــــــی
  
 بهتــــــــــــر آن اســـــــت کــــه تنـــــــــها بــــــروی

 

 

 

 


چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
یک بغل دلواپسی....!

فقط من می دانم تو کیستی


و


همین کافیست برای یک عمر با تو ماندن


دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
تا رسیدن دل من حوصله باید باشد ...

ابر کوچکی حتی می تواند آفتاب را هم با آن عظمتی که دارد پشت خویش پنهان کند...

زندگی شاید ابری و بارونی باشه اما نور خورشید از هر سو به فضا پراکنده میشه
کاش جای گله و افسوس قدر لحظه ها را می دانستیم...


ما که از هر چه داشتیم گذشتیم
چنان قلب ِ اسیری که اول ره گذاشتیم...

تا چشم گشودم خود را پرنده ای دیدم کوچک و پر ز شوق پرواز
غافل از این قفس ِ انسانها بودم!همه دور تا دور مرا احاطه کرده اند چنان که اسیری از چنگشان نگریزد...

چه می دانستم که اینجا عشق را هم با جبر و احتمال حل می کنند!


ای دریغا
افسوس
که نتوانستم هرگز
طعم پرواز را بچشم


بالهایم اینجا ز سرمای وجود این آدمکهای غریب منجمد است
آنکه گرما بخش من است...
از پشت قفس!
می خواهد پرهای مرا نوازش می کند...



باران نیست این خدا...
چشم من می گرید...
بغض من می بارد...

چه مرزی...!
قفس...
این کابوس تلخ آخر مرا رها نکرد...!



واژه ها هم دیگر حتی تا به ذهن من خطور می کنند

سردشان می شود...!


یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
رفتن دلیل نبودن نیست

 

 

نامه‎های بسیاری دارم ، نانوشته در اعماق وجودم ، که تک تک کلمات آن به تو تعلق دارد . تو ، سحری که با تابیدن به زندگیم

 نور و گرمائی را بدان بخشید که بدنبالش روان بودم و نمی‎یافتم . ولی سرانجام تو آنرا به من ارزانی داشتی . در آن هنگام که

 با صدای قدمهایت ، لرزه بر چینی تنهائیم انداختی و آنرا خورد کردی ، تنها آرزویم این بود که این سحر زیبا

 و دوست داشتنی

، پاینده و همیشگی باشد و هیچ گاه غروب نکتد ...

تنها آرزویم این بود که او را تا ابد برای خودم نگهدارم و آنرا تمام دنیا نشان دهم تا بدانند

 هیچ کس را یارای داشتن او نیست ... و تنها آرزویم این بود که او همیشه با من بماند .

 بماند تا با او از ناگفته‎های زندگیم بگویم ، از دوست داشتن ‎ها ، از به یاد یکدیگر بودن و از بخاطر تو نفس کشیدن

 ، این توفیق اجباری که بدون حضور تو ، تمامی فلسفه وجودیش را از دست می‎دهد ....

 آری ، دلم می‎خواست تنها یاد و خاطره تو تمامی وجودم را به لرزه می‎انداخت ، دلم می‎خواست

 تو همیشه می‎ماندی ، دلم می‎خواست تنها و تنها نام تو در گوشم طنین انداز می‎شد و سرانجام

 دلم می‎خواست تنها و فقط برای تو ، افسانه همیشه با بودن را حکایت می‎کردم.......


تو آمدی و معنای زندگی را برایم به ارمغان آوردی ، تو آمدی ، ولی هیچگاه نتوانستم رفتنت

 را باور کنم ، گویا کابوسی بود که هر لحظه آرزو می‎کردم با بیدار شدنم آنرا از میان رفته ببینم ، ولی ...

افسوس ، تو رفته بودی ، او بار سفر بسته بود . او دیگر با من نبود ، تا با آمدنش

الوان زیبای زندگی را برایم به ارمغان بیاورد ، و او دیگر نبود تا صدایش مرا به

بیاد نغمه های دوستی بیاندازد . او دیگر نبود ، گرچه هیچ وقت نتوانستم و

نخواستم این رفتن را باور کنم ، اما ... اما تلخیهای این حقیقت چیز دیگری بود ، تلخیهای

بی او بودن ، تلخیهای از یاد رفتن و تلخیهای دوباره تنها شدن...............

 


جمعه 7 مهر ماه سال 1385
سکوت

گاهی سکوت رساتر از فریاد است

 و

آن سکوت نهایت صداست

نهایت عشق

و

 نهایت بودن.

من هستم.


چهارشنبه 5 مهر ماه سال 1385
سرود تلخ سردم را تو پاسخ گوی ...

دیگر کسی نمانده .همه رفته اند و فقط خاطره ها با جای مانده.



در ازدحام پر صدای این سکوت,دغدغه بی تو بودن به شیشه نا زک



احساسم تلنگر می زند و در انتهای جاده کوچه باغهای کودکی رد پای



نگاهت رانشان میدهد .ولی نسیم سر مست شبانگاه با وزیدن خود داستانها



به همراه دارد و از عشق ,امید واشتیاق, ومن ,باز کنار پنحره سکوت چشم

به آسمان دوخته ام تا تو برگردی .


دوشنبه 3 مهر ماه سال 1385
فدای چشمات.......اگه چشام بارونیه...

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
... ؤ
حالا لهجه ام
 مشکی
شده
و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا
 مشکی می پوشم ،
چرا مشکی می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟

می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی

بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند

... و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود

باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند

حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
و با بونه و بوسه مشکی می شود

چه قدر آواز ، کف گلویم
چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه

فقط بگذار ببوسمت
نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
و چه قدر قمری ، کف دستم

اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت

نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
هم از مرگ عنکبوت ماده
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد

از همان وقتی که مشکی می پوشم می ترسم
از همان وقتی که مشکی می نوشم می ترسم
...
و ترس پشت پلک این شمع ، شکل تو می شود
و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان

اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟

اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد

آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده

فقط تــو می دانی و من

بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو

حالا مرا ورق بزن ...
دختـر .. صفحه ی بعد ، سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه .
...
مرا ورق بزن


تعداد بازدیدکنندگان : 36419


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب
شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و دومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید