نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
جمعه 24 شهریور ماه سال 1385
مجال دعا یا نفرینی نیست

در اسارت بی صدایی سکوت خاموشت


به تو می اندیشم ای سکوت بی صدایی های خاموش


به سکوت تو می اندیشم و احساس سرد سنگ و گرمی خاک


و تمام ثانیه ها بوی گلهای شب بو میدهد


مثل تو


چون این تویی در بیکران پایان ناپذیر ساعت من


و این صدای طپش قلب توست نه قلب سرد ساعت


صدای قطرات بیتاب باران را می شنوی


ببین که بیتاب تر از بارانم


ای لطافت قلب شکسته ام سکوت را بشکن


که اسیر سکوت بی صدایی های تو هستم ..!!


دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385
اولین جمله پس از چندین روز سکوت...

 

اشک هایت را جمع کن سالار....!


زندگی٬ سرشار از اشک هاست

آن قدر گریه کن که از اشک هایت٬

دریایی سازی...

در آن دریا شنا کن

و از زندگی بگذر...





 


چهارشنبه 15 شهریور ماه سال 1385
من خاکستر شدم تو اما تنها سیگاری را دیدی که تمام شد

 

 

سلام بانوی ترانه های ناتمام !

می دانی ؟! دلم می خواهد این ترانه هیچوقت تمام نشود ! دلم می
 
خواهد آن قدر واژه بسازی که دستان من ، تا دنبا دنباست ، برای از تو
 
نوشتن بخارد و آن قدر بنویسم که سرانگشتانم پینه ببندد !

سکوت بدچیزیست بانو ! … بدچیزی !!

درست است که «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»! درست

که باید حرف سکوت را شنید ، درست که …!

اما ببین ! سکوت فقط زمانی معنا دارد که میان دو فریاد نشسته

باشد ! سکوت وقتی معنا دارد که آنقدر کلام توی دلت هست که واژه
 
مند کردنش ممکن نیست و نو در گستره این ناتوانی ، که دلالت بر

همه توانایی های روح بشر دارد ، تمام سخنت را برهنه برهنه توی
 
چشمانت می ریزی تا قطره قطره فوران کند !

سکوت عاشق از کثرت کلام است نه سختی سخن !
 
سکوت عاشق به گفتگو تکیه دارد نه به سکون ! سکوت ساکت ،
 
نجواگر هیچ موسیقی آسمانی ای نیست . چنانکه وقتی باشی ،

نبودنت برایم معنا دارد و اگر نباشی ، نبودنت توالی خردکننده تلخی
 
خواهد بود !

بودنی ترین بایدِ بی برو برگرد !

نرو تا بازآمدنی هم درکار نباشد ! آن که می رود ، دلدل بازگشت را تا
 
ابد به همراه خواهد داشت و تازه ، « بازگشت هیچ چیزی را درست
 
نمی کند !!»

اصلا من نمی دانم ، وقتی می شود آمد ، چرا باید از رفتن دم زد ؟! آن
 
هم آمدنی که پایان نخواهد داشت که در این راه هر چه نزدیکتر بیایی ،
 
جاده ای طولانی تر را فراروی خواهی دید که هدف از این آمدن ، نه

رسیدن ، که همسفریست !

همسفرترین !

همسفرگی معنای همسفری نیست ! همسفرگی ، آمدنی ست که

به سراب سفره دل باخته ، به پایان ، به برکه فریب اندود همخانگی !

همسفر اما ، به سفر می اندیشد ، به بی نهایت جاده ، و به آرامش

بی سکون موج ، آنگاه که درگیرودار آمدنهای بی پایانش ، هزار بوسه
 
بر تن ساحل می ریزد و آواز شوق می خواند !

بی شک همسفر نیز سفره پهن می کند ، سقفی هم می زند برای
 
این همسفرگی !… اما فریب سفره و احساس مسقف را نمی خورد !

احساس همسفر سقف ندارد تا باران یادش نرود که اینجا دو همسفر ،
 
که تنها به همسفرگی نمی اندیشند ، سرسپرده نوازشهای هماره

اویند !

دلت را به دریا بزن بانو !

ما برای بارانی شدن ، به سکون و سکوت برکه نیازی نداریم .

اگر طوفان نوح را می خواهی ، دریا را دریاب !!


پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385
مرد باش.!.. محکم و استوار.. و به خدا اعتماد کن.!..

 

به یاد می آورم روزهایی را که صبحگاهان به یاد تو پوسته تنهایی خود را می شکافتم و چشم

به دنیایی می گشودم که هر گوشه اش ساز عشق تو را می زد...

به یاد می اورم که غرورت را همچو کوه می ستودم و مهربانیت را همچو یک درخت دوست

داشتم...

عشقت دریایی بود برایم و محبتت ابری بر سرم...

به یاد می اورم روزهایی را که قلم معصومانه به یاد خوبی و مردانگی ات صفحات پاک خاطراتم

را نقاشی می کرد ...

به یاد می اورم سردی ات را که دنیایی همچو زمهریر برایم ساخته بود و چه ناامیدانه با اتش

عشقم ستیز می کرد...

به یاد می اورم سوختن خود را که چگونه ققنوس وار در شعله هایی که تو برایم ساختی

خاکستر شدم...

آری من خود را به اتش زدم و برای هیچ جنگیدم تا به خود ثابت کنم عاشقانه دوستت داشتم...
 
می خواستم به خود بفمانم که احساس من هیچ نبود و من اجازه ندادم که هوس پاکی دل مرا
 
به تاراج ببرد...

تمام اینها را به یاد می اورم ....

اما این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت
 
را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی مردی و مردانگی

مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و "در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم" و تو... چه ناجوانمردانه "اولین تپش های عاشقانه
 
قلب" مرا در هم کوفتی ....

نازنینم...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی و آتش عشق مرا زیر خاکستر گذشته
 
و خاطراتت دفن کردی...

هیچ نگفتم... فقط در خلوت شبانه ام اشک ریختم و اشک ریختم...

اکنون دیگر اشکهایم خشک شده و تنها سوز زخمهایی ست که تمام وجودم را می پیماید و

دایم به من می فهماند که تنهایی ام را از یاد نبرم...


اولین مهمان تنهایی هایم...

روزی را که قایقی ساختیم و انرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردیم را

هرگز از یاد نخواهم برد ....

دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...

هیچ گاه به من از زخمهای روحت نگفتی و چه ارم آنها را در خود مخفی کردی.

دوست داشتم برق چشمانم را مرهمی کنم بر زخمهای دلت اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو

می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود....دوای درد خود را تنها در اشکهایم
 
می دیدم... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

گاهی می اندیشم به نفرتی که مرا انچنان گستاخ کرد که قدرت سنگ شدن را در خود پیدا کنم
 
و لحظه ای دیگر به عشقی معصومانه می اندیشم که چگونه مرا قربانی خود کرد...

با این همه...


بهترینم هرگز فراموشت نمی کنم...

چرا که هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست چندش انگیزی زندگی را برایم اثبات کند
 
و مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد

دارند و با هیچ می میرند...


بالماسکه من برای تو بود ....نقاب از چهره بر داشتنم برای تو بود...

یک دنیا سپاس که به من فهماندی عشق را هم زیر نقاب باید رقصید....



چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385
پاییز بهونست

 

 

 

 

هر وقت که دلم برات تنگ میشه، میرم یه گوشه دنج و خلوت آنقدر بهت

 

فکر می کنم که پر میشم از حس بودنت!


آره!


این روزها بیشتر از از هر روزی دیگه ای دلم برات تنگ میشه!


امروز توی رویام کلی بهات حرف زدم، بهات درد دل کردم خیلی قشنگ بود، اما

 

 قشنگتر از اون میدونی چی بود، که تو مثل همیشه فقط گوش میدادی

 

به حرفهام و با نگاهت بهم اطمینان میدادی!


وای که من چقدر این نگاهت رو دوستت دارم!


باور میکنی!


امروز توی رویام دیدمت!


آره، باورکن!


دیدمت دست در دست هم داشتیم توی یه جاده که پر از درختهای سرسبز و بیدمجنون

 

بود راه میرفتیم و تو مثل همیشه بهترین موسیقی زندگی رو زیر گوشم

 

 زمزمه می کردی و من که تشنه شنیدن این موسیقی از زبان تو هستم

 

 با تمام وجودم داشتم گوش میدادم!


چه رویای شیرینی!


من میخواهم تا ابد با این رویا بمونم!


...

 


شنبه 4 شهریور ماه سال 1385
همیشه بیاموز به چیزی که دل ندارد نباید دل بست ..!!

 

 

چشمانت را باز کن ....

ای همسفر لحظات تنهائیم ، ای مونس شبهای بی کسی ام


آمده ام با تو قصه ای آغاز کنم که پایانش درد است ،


آمده ام تا داستان عشقی را برایت بخوانم که تمام لحظه لحظه ی


آنرا نفرت فرا گرفته ، آمده ام از دردی سخن بگویم که چون تیِغی که


بر قلبم فرود آمده باشد نفسم را در گلو حبس کرده .


اینبار نیامده ام سخن از عشق برانم ،


از محبت حرفها بر زبان جاری سازم و از وفا برایت شعر بسرایم ،


اینبار آمده ام تا دردم را و غمم را با تمام وجود به تو نشان دهم


و سینه بگشایم تا شکاف خنجر خورده را خود با چشمانت ببینی


و باور کنی .


آری ! ای یاور روز های بی کسی ام ،


ای کسی که روزی عشق را به خاطر بودن در کنار تو باور کردام


و خوشبختی را در وجودم با یاد تو یافتم .


ای یار دیرینه ام ! نیامده ام تا زخمهای کهنه را مرحم باشم ،


نیامده ام کینه های قدیمی را جلا بخشم‌ ،


اینبار آمده ام تا مانند تو بی غیرت باشم ‌،


مانند تو بی انصاف و بی وفا باشم ،


اینبار آمده ام تا تو باشم ... تو ...


ای باغبانی که دانه ی بیوفائی را در خاک وجودم کاشتی


و با اشکهای تمسخر آمیزت آنها را آبیاری کردی ،


بیا که فصل برداشت محصولت فرا رسیده ،


اینبار محصولت نفرت است و کینه ،


اینبار بار درختانت بی وفائی ست و بی عاطفگی ،


اینبار گل وجودت خار بی غیرتیها و نفرتهاست .


بیا که زمان بر داشت محصول حالاست ..حـــالا !!!!!

 


تعداد بازدیدکنندگان : 36427


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب
شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و دومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید