چشمانت را باز کن ....
ای همسفر لحظات تنهائیم ، ای مونس شبهای بی کسی ام
آمده ام با تو قصه ای آغاز کنم که پایانش درد است ،
آمده ام تا داستان عشقی را برایت بخوانم که تمام لحظه لحظه ی
آنرا نفرت فرا گرفته ، آمده ام از دردی سخن بگویم که چون تیِغی که
بر قلبم فرود آمده باشد نفسم را در گلو حبس کرده .
اینبار نیامده ام سخن از عشق برانم ،
از محبت حرفها بر زبان جاری سازم و از وفا برایت شعر بسرایم ،
اینبار آمده ام تا دردم را و غمم را با تمام وجود به تو نشان دهم
و سینه بگشایم تا شکاف خنجر خورده را خود با چشمانت ببینی
و باور کنی .
آری ! ای یاور روز های بی کسی ام ،
ای کسی که روزی عشق را به خاطر بودن در کنار تو باور کردام
و خوشبختی را در وجودم با یاد تو یافتم .
ای یار دیرینه ام ! نیامده ام تا زخمهای کهنه را مرحم باشم ،
نیامده ام کینه های قدیمی را جلا بخشم ،
اینبار آمده ام تا مانند تو بی غیرت باشم ،
مانند تو بی انصاف و بی وفا باشم ،
اینبار آمده ام تا تو باشم ... تو ...
ای باغبانی که دانه ی بیوفائی را در خاک وجودم کاشتی
و با اشکهای تمسخر آمیزت آنها را آبیاری کردی ،
بیا که فصل برداشت محصولت فرا رسیده ،
اینبار محصولت نفرت است و کینه ،
اینبار بار درختانت بی وفائی ست و بی عاطفگی ،
اینبار گل وجودت خار بی غیرتیها و نفرتهاست .
بیا که زمان بر داشت محصول حالاست ..حـــالا !!!!!
|