نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
یکشنبه 24 مهر ماه سال 1384
آخرین نامه


خانه ساکت ومن همچنان تنها
 
غروب است و خورشید ملول آرام آرام در قاب شکسته چشمانم می نشیند
 
و وقتی با تمام وجودم به اعماق قلبم چنگ می اندازم
 
اندوهی سترگ بر شانه های لرزانم آوار می شود

و بی آنکه بخواهم با کوله باری از آوازهای دلتنگی

راهوار کوچه های پر از تنهاییم می شوم .
 
اما هنوز چند قدم نرفته خاطراتی به پیش وازم می آیند
 
که تلخیشان رگهای جانم را می گیرد و رودی از هراس در رگهایم جاری می کند

و دیگر هیچ روزنی نگاه تنهای من را به خودش نمیخواند

و من همچنان و رها و سرگردان به گلبرگ زندگیم می اندیشم

و چون بادهای پریشان هویه گر میان کوچه تنهایی ام پرسه می زنم

راستی چقدر من گنهکارم … ؟

گلبرگ نازنینم : گرچه به گناه خویش معترفم

ولی بدان برای لمس نگاهت روز به روز بهانه گیرتر می شوم .
 
می ترسم سخاوت نگاهت سر سختانه دلم را به بازی بگیرد
 
و با آمدنت دگر امیدی به پرواز نداشته باشم ، حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع
 
اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود  چون تو خوب میدانی ، نمی توان
 
بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد خواهش می از من نخواه که همسفرم باشی .
 
چون راهی که من در پیش دارم بس سخت است و دشوار و تو گلبرگی نازنینی

پاره ای از وجودم هستی و نمی توانم چشمان پر امیدت را در تاریکی شب رها کنم .

پس نازنینم برو ….

برو بی آنکه بدانی برای لمس تنت در خم این کوچه

چقدر تنها مانده ام و این تنهایی چنان مرا می آزارد
 
که در گلویم هزار قناری غمگین بهار سبز چشمانت

را بهانه می گیرد و مردمکان خالی چشمم

در اندوه و حستی ژرف مانده اند که چرا نمی توانم لحظه های بودن تو را

با مژه بر صفحه قلبم بنویسم چه دردناک است لحظه رفتنت
 
و چه دردناکتر اینکه با دستان خودم گلبرگ نازنینم را در حصار

خشک هستی ام لحظه لحظه و ذره ذره نابود کنم.

گلبرگ نازنینم : نمی دانی بعد از رفتنت چه کسی بغض گلویم

را می شکند وکدامین جود به چهره خسته ام لبخند میزند
 
ولی این را خوب می دانم که نمی توانم انتظار شیرین دیدنت
 
را تحمل کنم و هیچ امیدی نیست به لحظه ای که برای اولین بار

با اولین نگاهم در جستجوی تو باشم تو را در آغوش بگیرم و برایت همدم باشم.

نوشتن این جملات روح خسته ام را سخت می آزارد
 
و یاد چهره خاموشت زبانه های آتش درون سینه ام را شعله ورتر می کند
 
و بیش از گذشته خودم متنفرم چون فقط و فقط خودم باعث جدایی
 
من از تو شده و تو دومین کسی هستی که در حضور معصومت اعتراف می کنم
 
از خودم متنفرم اینهارا برای سبک کردن گناهم نمی نویسم
 
چون به گناه خویش معترفم و بزرگ ترین تاوان آن باور تلخ نبودنت است.

گلبرگ نازنینم : باور تلخ نبودنت همچنان مرا می آزارد و بسان یک پرنده در شاخه شب
 
تنها ماندم و در این تنهایی فقط اشک میهمان چشمان پر امیدم هستند .

بدان که دگر تحمل ندارم چرا که روح خسته ام از بارش تند فاصله ها
 
تب می کند و لحن معصوم احساسم لب به هزیان گشوده و می اندیشم
 
به اینکه بی تو حصار سخت دوریها محکمتر می شود و هرگاه بی تو ماندن
 
سخت آزارم می دهد رویای شیرینت را در ذهن مرور می کنم چون

می دانم که دگر امیدی به دیدنت نیست اما خیلی خسته ام
 
و نمیتوانم روح مجروهم را با رویای تو تسکین بدهم و ای کاش تو می ماندی
 
و بر فصل فصل زندگیم مرهمی می گذاشتی و غبار تنهایی را از جان خسته ام

می زدودی . اما این خود محض است که به خاطر خودم آزادی و رهایی

را از تو بگیرم پس رها باش آزاد باش و با مقام معصومیتت

به آغوش آسمان بپیوند چون این گیتی هزار رنگ عشوه گر

جای امنی برای گلبرگ نازنین من نیست

پس من را با رنج نبودنت تنها گذار تا دستانم برای همیشه پر از تنهای تو باشد

گلبرگ نازنینم خوب می دانم که دگر نمی توانم منتظر آمدنت بمانم چون تو نمی آیی .
 
پس دلواپسی نگاهم را چه کنم و بی تابی اشکهایم بر کدامین شانه ها بریزند …؟

خوب می دانم که حالا وقت گریستن است و ای کاش میتوانستم مقام

دلتنگی هایم را در معبد بادهای فراموشی بگیرم دریغا که اشک چشمانم
 
دیدگاهیت که آسان نمی بارد و نازنینم در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی …

پس برای آرامش هر دویمان یک آسمان می گریم

چون دلم تنگ یک دل سیر گریه کردن است

بدان که خیلی دوست دارم باور نکن سنگدل و بی رحم و بدان بی حضور
 
مهربانت زندگیم سوت و کور خواهد بود ، اما فقط به خاطر خودت پس بدان

من همیشه مشتاق خنده هایت بوده ام مشتاق سلام کردنت…..

افسوس که دلت سرنوشت تو را از من جدا کرد ،

پس مقام آرزوهایم را نادیده میگیرم و به این امید زنده خواهم بود

که روزی چشمانم از ظلمت فشرده این روزگار تلخ سوی روزانه روشن باز کند

و در گذار از کوچه های پر از خاطرات سردبی کسی ام کسی بر شانه های

بی کسی ام دستی کشد و امیدی باشد برای تولد دوباره زندگیم

مرا ببخش که برایت اینها را نوشتم و بارها برایت می خوانم

تا بدانی آنقدرها هم شکیبا نیستم

اما شکیبای چه لذت شختیست


سه شنبه 12 مهر ماه سال 1384
ای همه روحت بزرگ




با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گل های شادشب گلدانت نهادم و بر
دفتر خاطراتت نوشتم :

دوستت خواهم داشت تا زمانی که آ خرین گل گلدانت پژمرده
شود....

 


دوشنبه 11 مهر ماه سال 1384
توجه

 تقدیم به تو


ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم


 ببخش که عاشقت بودم


ببخش که از عشقمون هیچ وقت خسته و دلسرد نشدم


ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم


راستی ببخش اگر که به چشات نگاه کردمو گفتم بزار واسه تو بمیرم


ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود


ببخش اگر که دستام مثه تو به بدن دیگه ای و با کسی اشنا نبود


 ببخش اگه تو عشقمون کم نمی ذاشتم 




منو ببخش


دوشنبه 11 مهر ماه سال 1384
داد نکش

 

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!


هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!


پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!


داد نکش...!


آه و ناله هم نکن...!


صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن...!


تو مانند تکه سنگ آهن هستی


تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت


و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد


گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی و هر بار آب دیده تر


تا بصورت پولاد در آمدی...!


تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!


جمعه 8 مهر ماه سال 1384
من و خدا..... حسوداش نخونن


شبی از شبها , مردی خواب عجیبی دید. او دید که در عالم رویا پابه پای خداوند روی
ماسه های

 

ساحل دریا قدم میزند و در همان حال , در آسمان بالای سرش , خاطرات دوران زندگیش  بصورت

 

فیلمی در حال نمایش است.


او که محو تماشای زندگیش بود , ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنهای

 

ساحل دیده میشود وآن وقتهائی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی میکرده است .


بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه میرفت رو کرد و گفت : پروردگارا ... تو فرموده بودی که اگر

 

کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد , در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت

 

خواهی کرد , پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد , چرا مرا در

 

لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم , تنها گذاشتی؟


خداوند لبخندی زد و گفت : بنده عزیزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتم , زمانهائی که در

 

 رنج و سختی بودی , من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی


حرف دوم

از این به بعد جواباتون رو تو صفحه نظرات میدم و قول میدم هرکی نظر بزاره برم پیشش
 


پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1384
منو کشتی الهی عاقبت توهم بمیری

شب را دوست دارم به خاطر ستاره هاش چون تو هم تک ستاره من بودی

تنها ترین ستاره شبهای تنهایی من

من تو این آسمون بیکران خدا حتی یک ستاره هم نداشتم

وقتی تو اومدی شدی ستارم  تک ستاره عشقم

با اومدنت تموم خلاءهای زندگی مو پر کردی با خودت شادی برام اوردی

دوباره زنده شدم جون گرفتم تموم غمهامو فراموش کردم

سعی کردم دوباره روی پاهام وایستم

تو بهم یاد دادی تو دستامو گرفتی مثل بچگی هام

اما این شادی ها زیاد طول نکشید

تا پاهام اومد جون بگیره تا اومدم راه رفتنو یاد بگیرم

پشتمو خالی کردی دستامو ول کردی

اونوقت آنچنان زمینی خوردم

که تا بحال در عمرم نخورده بودم

که دیگه تا عمر دارم قادر به بلند شدن نیستم

آنچنان کمرم زیر بار این غم خم شده

گه دیگه قادر به صاف کردنش نیستم

تو هیچ می دونی چی کار کردی با من؟؟؟؟

نه نمی دونی تو هیچی نمی دونی

چون اگه می دونستی ...........

قبول کن بد کردی خیلی بد


چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1384
هرآنچه هستی باش ، بهترینش باش !


اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی


بوته ای در دامنه کوهی باش


ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید


اگر نمی توانی درخت باشی ، بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش


وچشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن


اگر نمی توانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش


ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !

همه ما را که ناخدا نمی کنند ، ملوان هم می توان بود


در این دنیا برای همه ما کاری هست


کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر


و آن چه که وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست

اگر نمی توانی شاهراه باشی ، کوره راه باش


اگر نمی توانی خورشید باشی ، ستاره باش


با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند


هر آنچه که هستی ، بهترینش باش!


سه شنبه 5 مهر ماه سال 1384
تو چه کردی با من؟

به یاد آر که چگونه دستان پر شوقم را به امید پرواز در دستان سرد تو جای دادم.

 

و چه غریبانه نگاهم را به نگاه خالی از احساست دوختم.نمی دانم....

 

نمی دانم آیا به یاد داری که با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاکی تپش قلبم

 


 را با تپش قلبت یکسان نمودم؟!

 


لحظه ی بی تو ماندن را لحظه ی مرگ می دانستم.لبخند دروغینت را من راست ترین

 
واژه ی عالم می پنداشتم!

 


به خیال خود لیلای دل مجنونت بودم!

 


اما هنگامی که فهمیدم .........

 


هنگامی که فهمیدم نگاه هایت و یا کلمه به کلمه ی حرفهایت جز دروغ و ریا چیز دیگری نبود

 از درون شکستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!

 


تو چه کردی با من؟

 


هر آن چه که کردی گناهت را نمی بخشم.


و حال تا همیشه دروازه ی قلبم را بر روی ورود هر قلب دیگری مانند قلب تو می بندم!

 

 


سه شنبه 5 مهر ماه سال 1384
من، بهترین خداهای دنیا را در محیط دایره ام دارم

دایره ای باید، متشکل از من، تو و خودایِ ما تا مرا با گردشی دایره وار٬

در این گستره ی وسیع -به پهنای هستی- به آنچه می خواهم و می توانم٬

برساند. چرخش در محیط این دایره٬ هر کسی را به اندیشیدن وا می دارد

که آنان که نمی اندیشند٬ مسلما نه در محیط آن٬ که در قطر دایره سرگردانند

حال آنکه حرکت بر محیط دایره -که حول هستی کشیده شده- همه چیز و حرکت

در قطر آن -که از هر ذره ی عالم کوچکتر است- هیچ چیز خواهد بود. با این حال پیاپی

٬ در حرکتی دایره وار٬ به حول مرکزی مبهم٬ از سه نقطه عبور می کنم: تو٬ من٬ خودای ما

و باز شروع می کنم از خودای ما و می رسم به "من" و هرگاه از خود شروع می کنم٬ به "تو" می رسم

و در این دایره ی بی نهایت٬ هم چنان سرگردان می مانم تا برای مهم ترین سوال وجودم٬ پاسخی

قانع کننده بیابم٬ "پایان این حرکت دایره وار٬ کدام یک از ماست؟!" نه "تو" نه "من" نه "خودای ما"٬

هیچ یک نمی تواند پایان این حرکت باشد که من هر یک را بارها و بارها امتحان کرده ام.

با "تو" شروع می شود ولی با "تو" تمام نخواهد شد. این٬ تنها چیزیست که می دانم. پس به دنبال

نقطه ی گم شده٬ همچنان به حول مرکزی مبهم٬ دایره وار٬ از "تو" شروع می کنم

و از "من" و "خودای ما" گذر...


یکشنبه 3 مهر ماه سال 1384
درست است که درد جدایی بسیار شدید است، اما این درد هم می‌گذرد


خیلی بیربطه



بالاخره اتفاق افتاد. پایانی ترسناک بر روابط مه گرفته دو نفر،

دو همسر و دو شریک. این اتفاق اصلاً خوشایند نیست و

 در این شرایط شما حتماً احساس تنهایی می‌کنید. فرورفتن در

 فکر و خیال واهی یکی از بدترین احساساتی است که در این زمان اتفاق می‌افتد.

هر کسی که طلاق و جدایی را تجربه کرده باشد به شما خواهد گفت که این درد در

 لحظات اول بسیار زجرآور و تخریب کننده است اما با گذر زمان، این حالت کمرنگ‌تر می‌شود.

 اما نکته مهم اینجاست که در زمان طاقت‌فرسای اوایل طلاق چگونه باید بر این احساسات

ناراحت‌کننده غلبه کرد؟ چگونه باید این دوران سخت و طاقت‌فرسا را گذراند؟


تعداد بازدیدکنندگان : 36428


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب
شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و دومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید