| |
| جمعه 11 شهریور ماه سال 1384 |
| و امروز ..... |
روز های آفتابی و گرم تابستان سپری شدند و سهم من از آن همه گشتن و
سرک کشیدن در جاده ی زندگی پیدا کردن خود گمشده ای بود که میان
آن همه دلهره،دلتنگی، نفرت، اشک و جدایی جا گذاشته شده بود...
میان اوراق کاهی سیاه شده ی دفترم رد پای حسرت چندین ساله ی غیبتت
هر روز بیشتر از روز قبل مرا آزار می دهد...کاش زودتر پیدایت میکردم...
حال میان دل و خداوند سوگند می خورم...بایستم تا ابد در این جاده ی ابدی...
نگاهم خیره به این دو راه جاده مانده است...آروزی راه سوم غرورم را می لرزاند...
می سازم، راه سوم را می سازم... باید دست به کار شوم...برای بیستمین پاییز
زندگی باید عجله کنم...راه سوم را با نگاه هایت... با سالها حسرت نبودنت...
سالهایی که به من صبر ،سکوت و استقامت را آموختند و من با آمدنت آغاز میکنم...
باید عجله کنم...وقت تنگ است...
راستی می دانی این روزها چرا اینقدر زود دیر می شود؟ |
|
| |
| پنجشنبه 10 شهریور ماه سال 1384 |
| سکوت شب یعنی سکوت! |
شب یلدای گیسویت را تا صبح قدم زدم !!!
و گیسوان او از صدای موزون قدمهای تو
تا خود صبح اشک شوق ریخت
حرف آخر
دخترک در خانه به شوق آمدن محبوبش در انتظار نشسته بود.
محبوب آمد ،کسی همرایی اش می کرد.
سلام سرد ِ دخترک به او و نشنیدن جواب...
دخترک به اتاقش رفت، او و محبوبش را می دید،
محبوبش را که به آغوش کشیده شده بود و غرق در بوسه .
دخترک به خود لرزید.
سکوت کرد.
و شاید فریادی را، در خود خفه.
...
هر سه از خانه خارج شدند برای همراهی او تا محلی ،و دخترک باز هم به خود می لرزید.
در مسیر دخترک با نگاهش پرسید :تو منو دوست داری؟
پسرک هم، چون همیشه با نگاه پاسخ داد :آری!!!
...
پسرک با او رفت، او به دختر خندید و...
دخترک با حس زیبایی که از پسرک هدیه گرفته بود تنها ماند!
....
پسرک روی برگرداند تا دخترک را شاید برای آخرین بار ببیند.
...
دخترک را غرق در خون ،در حالی که جمعیتی از مرگ سخن میگفتند روی آسفالت خیابان دید.
دخترک رفت...
روحش اشک پسر را می دید و پشیمانی اش را...
...
و هنوز هم او به تنهایی دخترک و مرگش می خندید!!! |
|
| |
| یکشنبه 6 شهریور ماه سال 1384 |
| و تنها جای خالیت با خیالت پر می شود |
همه آرزویم بازگشت به دنیای کودکیست .
آنجایی که تنها دلخوشی ام عروسکی بود که هیچ وقت با من سخن نگفت ....................
بی تو.هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم
حتی عشق را
|
|
| |
| چهارشنبه 2 شهریور ماه سال 1384 |
| راهی که هیچش کناره نیست... fouadam |
راهیست بی نهایت٬ طولانی ترین مسیر٬ اصلی ترین شاهراه... اگر تمامی راه ها را کرانی است٬ این طریق٬ راه بی کران خواهد بود. و دلیل آن٬ نه خودِ مسیر٬ که رهگذر آن است... مادامی که گام بر سر نقاط این مسیر می نهی٬ راه بی نهایت٬ در مقابل چشمان تو٬ هم چنان بی کران می نماید. اما چون قدم هایت را پهن کنی٬ این شاهراه را نیز به بیغوله ای بدل خواهی کرد همانند تمام بیغوله های سراسر زندگیَت. قدم هایت را به اندازه ی نقاطِ راه٬ کوتاه بردار٬
تا ببینی عظمت این شاهراه را٬ تا مجذوب آن شوی٬ تا ناکجا ادامه دهی و در آن بی کرانِ ناپیدا
٬ گم شوی... در آن هنگام٬ تو بر خطی٬ به طول کوچکترین ذره ی عالم٬ ادامه خواهی داد... |
|
| |
| سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384 |
| fouadami با وزیرش |
اولین جنبش بعد از چندین سال سکون ٬ اولین حرکت از دست رفتن وزیر خواهد بود٬
ناخودآگاه٬ پس از حرکتی اشتباه!
تلاشی برای احیای عزیزی از دست رفته٬ فدا کردن همه چیز در جهت تحقق این خواسته که باید از دیگری٬ برای خود٬ وزیری بسازی... وزیر٬ همیشه توجه تو را می خواهد و شاهِ تو٬ متواضعانه٬ شاهد بازی تو و وزیر خواهد ماند...
وزیری دیگر در راه است...؟ |
|
| |
| سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384 |
| همسفرترین ! |
|
همسفرگی معنای همسفری نیست ! همسفرگی ، آمدنی ست که
به سراب سفره دل باخته ، به پایان ، به برکه فریب اندود همخانگی !
همسفر اما ، به سفر می اندیشد ، به بی نهایت جاده ، و به آرامش
بی سکون موج ، آنگاه که درگیرودار آمدنهای بی پایانش ، هزار بوسه بر تن ساحل می ریزد و آواز شوق می خواند !
بی شک همسفر نیز سفره پهن می کند ، سقفی هم می زند برای این همسفرگی !… اما فریب سفره و احساس مسقف را نمی خورد !
احساس همسفر سقف ندارد تا باران یادش نرود که اینجا دو همسفر ، که تنها به همسفرگی نمی اندیشند ، سرسپرده نوازشهای هماره
اویند !
دلت را به دریا بزن بانو !
ما برای بارانی شدن ، به سکون و سکوت برکه نیازی نداریم .
اگر طوفان نوح را می خواهی ، دریا را دریاب !!
|
|