| |
| پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1384 |
| خواب -همدم همیشگی من- برای تو... |
خواب٬ این بهترین دوستِ من٬ ناجیِ همیشه حاضر در نزدیکترین فاصله به من٬
زداینده ی تمامِ آنچه که مرا می آزارد٬ صافیِ غش زدای وجودم٬ ساکن چشمم٬ آه چه شد
که ناگهان٬ از دیدگانم رخت بربست و مرا با توده ای از گناهان نابخشوده٬ با وجودی
ناپاکِ محتاجِ پالایش٬ با چشمانی نیازمندِ یاوری همیشگی٬ تنها گذاشت... چه شد که دیگر
آن چشمه ی جوشان ذهنم٬ به مردابی منجمد بدل شد تا قلب سنگی ام٬ همچنان در نیازِ
جلا یافتن٬ به انتظار جریانی بنشیند؟!
با تمام وجود٬ چشم به راهِ یک خواب شیرین هستم٬ تا شاید بتوانم بر بال کابوس های
آن٬ از رویاهای بیداری بگذرم...
|
|
| |
| یکشنبه 27 شهریور ماه سال 1384 |
| سکوت |
مدتهااست که می خواهم حرف بزنم ٬ درد دل کنم.
اماچه بگویم که جنس واژه هایم از سکوت است.
باآنچه به گوش می نشیندوآنچه گویندفرق دارد٬
گاهی سکوت بهترین حرف است...
|
|
| |
| شنبه 26 شهریور ماه سال 1384 |
| من با خاطرات تو زنده خواهم ماند |
چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.
شاید باور نکنی، از من هم فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد
باقی می ماند و خودکاری که هیچگاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند بگوید.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی .شاید کودکی معصوم و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار
سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند.
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن یا قلبی برای تپیدن خواهم داشت؟
شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم
می کنم،دوست دارم،دشتها،دریا ها، کوهها، جنگلها، ستاره ها،وتمام دنیا را همه و همه کلمه شوند تا از تو بنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین، صبحگاهان زیر
آفتابی نارس مرا زمزمه کنند. میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در ایی که می گوید:
مرا از یاد خواهی برد، نمی دوانم؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت....
دوستت دارم
|
|
| |
| جمعه 25 شهریور ماه سال 1384 |
|
|
با مداد رنگی هایم یاد خوب امدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را
خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ...
بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام ...
|
|
| |
| چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1384 |
| بی عنوان |
هر وقت که دلم برات تنگ میشه، میرم یه گوشه دنج و خلوت آنقدر بهت
فکر می کنم که پر میشم از حس بودنت!
آره!
این روزها بیشتر از از هر روزی دیگه ای دلم برات تنگ میشه!
امروز توی رویام کلی بهات حرف زدم، بهات درد دل کردم خیلی قشنگ بود، اما
قشنگتر از اون میدونی چی بود، که تو مثل همیشه فقط گوش میدادی
به حرفهام و با نگاهت بهم اطمینان میدادی!
وای که من چقدر این نگاهت رو دوستت دارم!
باور میکنی!
امروز توی رویام دیدمت!
آره، باورکن!
دیدمت دست در دست هم داشتیم توی یه جاده که پر از درختهای سرسبز و بیدمجنون
بود راه میرفتیم و تو مثل همیشه بهترین موسیقی زندگی رو زیر گوشم
زمزمه می کردی و من که تشنه شنیدن این موسیقی از زبان تو هستم
با تمام وجودم داشتم گوش میدادم!
چه رویای شیرینی!
من میخواهم تا ابد با این رویا بمونم!
...
|
|
| |
| دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384 |
| ... با این که هنوز زنده ام... fouadami |
...ولی اگه مدت زیادی است که از من خبری نداری٬ دلیلش می تونه این نباشه که نمی خوام
ازم خبری داشته باشی٬ شاید مرده باشم! |
|
| |
| شنبه 19 شهریور ماه سال 1384 |
| اینجـا برای از تــــــو نوشتن هـوا کم است |
|
تجربه ی حواس٬ برای من٬ بهترین تجربه هاست! وقتی حس جدیدی را لمس می کنم٬
سراسر وجودم را فرا می گیرد٬ احساس سبکی٬ احساس پرواز٬ احساس شادی درونی٬
احساس دل پیچه ی ناشی از نشئات روحی٬ احساس این که من٬ الان٬ خوشحال ترین فرد
روی زمینم٬ احساس این که امروز٬ یک روز به یاد ماندنی برای من است٬ در عین این که امروز٬
هیچ تفاوتی با روزهای پیش ندارد٬ احساس این که من٬ متفاوت از دیروزم و نه دیگران٬ احساس کشف مطلبی که دیروز نمی دانستم٬ احساس پوییدن و پی بردن٬ احساس قرار گرفتن
بر مبدایی که٬ مقصدی مشخص دارد٬ احساس این که هیچ٬ دودل نیستم و حتی یک دل!٬
احساس بی دل بودن٬ احساس خالی بودن از تفکرات آینده و گذشته٬ احساس زندگی در حال٬
احساس نشاندن آسمان٬ در میان دو هجای "هستی"٬ احساس شوق زندگی٬ احساس با
خود بودن٬ احساس با "خودا" بودن٬ احساس عاشق بودن... |
|
| |
| پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1384 |
| من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ... برگرد |
کوچیک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
حالا که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همون کودکی بودیم که حرفهاش و میشد از نگاهش فهمید
اما حالا اگر فریاد هم بزنیم هیچ کس نمیفهمه...
دلهامون به این خوشِه که سکوت کردیم...
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیه |
|
| |
| دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1384 |
| دل صحرایی مرا قبله گاهی نیست |
می دانید روزی در کنار شقایقی به زمین فرو خواهم رفت یا چون سایه ای در سروستان های کهنه ناپدید خواهم شد!
روزی به همراه تصویری به دیار آینه ها خواهم رفت یا در گردنه اساطیر به قصه ها خواهم پیوست
آنگاه بهار می رسد و سبزگان برناپدیدگاه من می رویند
و شاخه بادامی که میزبان شکوفه هاست
............
بر مزار من شبنم خواهد چکید
|
|
| |
| شنبه 12 شهریور ماه سال 1384 |
| من در دو حرف خلاصه می شوم . |
|
قصه امشب را تو بخوان!
من هنوز هم خوب بیدار میمانم!!!
زخم های من ٬ بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند
بال های من تکه تکه فرو می ریزند
بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند و نشان فلوت تو را می پرسند
خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنم اند
تو پرنده یی معصومی که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است
آشیانه ی رودی از برفی که از قله های بهار فرو می ریزد
تپه های خشکیده ، از پله های تو بالا می آیند تا به بوی نفس های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
ماه هزار ساله دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد تا تصحیحش کنی .
تک صورتی ازلی ٬ بر رخسار تمام پیامبرانی
نه
نمی توانم فراموشت کنم
نمی توانم
نمی خواهم که فراموشت کنم |
|