و هیچ کس تو را نشناخت
خیلی وقتها آدم ها را نمی توان شناخت ...و هیچ کس تو را هم نخواهد شناخت ...و من را هر زمان که گمان بردی برگ برنده ی میدان نزد توست بدان که تو آخرین نفری هستی که از خط پایان می گذری...روزگاری پیش فکر میکردم که صبور هستم ....اما حالا ... توان تحمل نسیم بهار را هم ندارم...آنوقت گمان نبود بلکه حالا یقین است
اطرافت را که خوب نگاه کنی مهربانی را می بینی که همیشه قلبش برای ما میزند... وبرای ما همیشه آرزوهای قشنگ دارد ،اما آدمهایی مثل او کمیاب هستند
این را خوب می دانم که نا خواسته دلش را شکسته ایم .... مهرش را پاسخ نگفته ایم... و...اما او همیشه با من است گر چه حضورش
هر زمان برف می بینم یاد او می افتم ، در کوچه پس کوچه های شهر رد آفتابی می بینم حضورش هویدا می شود و بر آسمان
اما من چه... او وجودش سراسر پاک و من در این روزمرگی دوران غرق...
اما خوش به حالش که خدا دوستش دارد
روزگار سختی است مهربان همه با تو هستن اما هیچ یک همراه تو نیستند ...
وهیچ یک از آدمها آن چیزی نیستند که نشان می دهند ، باور کن مهربان... حتی من
کاش می تو انستم هر آنچه که در دل کوچکم هست را به تو بگویم ...اما چه کنم که تو در اوج هستی و من در خاک... مگر به واسطه ی دعای تو گشایشی بشود
وحالا با اطمینان می گویم که هیچ کس تو را نشناخت ، حتی من...
اما این را خوب می دانم که شما همیشه برای ما آرزوهای قشنگ دارید، مهربان....
راستی مهربان ، گفته بودی که خدا را باید حس کرد ... باور کن که...
و حالا یقین دارم که خدا تو را دوست دارد...
امیدوارم هر جا باشی سلامت باشی ... هیچ وقت خوبیهاتونو فراموش نمی کن
|