| |
| پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384 |
| تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه |
دارم از تو می نویسم!... دارم برای تو مینویسم، مینویسم به یاد روزهای خوشی که داشتیم،
به یاد روزهایی که انگیزه شده بودیم برای هم، به یاد روزهایی که نگاهمان نگاه دیگری
را می جست، به یاد روزهایی که با گرمی دستهایمان به وجود هم گرمی می بخشیدیم،
به یاد روزهایی که روحمان پرواز میکرد به سمت هم٬ به یاد روزهایی که در انتظار
آمدن هم بودیم، به یاد روزهایی که در انتظار یک وقت خالی و تنها بودیم برای خالی کردن دردها و
عشق هامان،
به یاد روزهایی که گوش شنوای دردهای هم میشدیم و آن ها را در قلبمان مدفون میکردیم،
به یاد روزهایی که
یادآوری آنها حالا من و آروم میکنه،
به یاد روزهایی که عاشقانه دوست داریم دوباره تکرار شود، به یاد روزهایی که ما همدیگر را پیدا
کردیم و مکمل
هم شدیم، و به یاد روزهای عاشقی و ...
دوستت دارم تو را وجود گرمت را و حضور دوباره ات را...
|
|
| |
| سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384 |
| نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه |
می خواستم ازهمه عابران خیابان
ازهمه نگاه های غمناک از صداها
_سکوت ها_
گریه ها
و از همه برگهای پائیز بپرسم آیا به یاد دارند؟
ترنم لطیف چشمانت را و
و ثبت کرده اند در دلشان
موسیقی نفسهای محزونت را؟
و یانگاه داشته اند تصویر بی گناه نگاهت را
واز همه سکوت های سنگین بپرسم
آیا بیاد دارند نیایش بی آرایشت را؟
آری می دانم
هنوز هم از تو می گویندوهنوز هم بیاد دارند صدای محزون گام هایت را
نه مثل فنجانی می شکنم
تا در زباله دانی فرامو شم کنی
ونه مثل شاخه ای که بسوزانی وخاکسترم را بر باد دهی
اما
مثل آینه می شکنم تا هزار تکه شوی
|
|
| |
| سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384 |
| طوفان نوح را میخواهی دریا را دریاب |
دریا زیباست، زیبا بوده و امیدوارم تا ابد زیبایی اش پایدار بماند مثلاً وقتی امواجش صدف ها را
همچون گردنبندی به گردن ساحل می اندازد وقتی عصبانی و خشمگین می شود و خودش را
به این طرف و آن طرف می زند به صخره ها به تخته سنگ ها، وقتی خورشید به این بزرگی با
این عظمت و زیبایی پشتش گم می شود وقتی به او سلام می کنی و او هم با صدای گرم و
دلنشین دریایی اش جوابت را می دهد وقتی کنار دریا می روی و هر چقدر چشمانت را به این
سو و آن سو می چرخانی تا مکانی را پیدا کنی که دریا تمام شده باشد حس غریبی به تو
دست می دهد ابهتش را می بینی؟وسعتش را چطور؟عظمتش را چطور؟ به چه چیز
می اندیشی؟ آیا تا به حال کسی به تو گفته است دریایی، یا دریا دل؟اگر به تو این القاب را
داده اند خوشحال باش و به خودت ببال و افتخار کن و اگر نه سعی کن ،سعی کن و سعی کن
مثل دریا پاک،زلال،قوی،زیبا،با عظمت ،با ابهت و ... باشی تا به حال با دریا درد و دل کرده ای؟ تمام رازها ،خواب ها،رویا ها،فکر ها، خاطرات و احساسات را به دریا بگو مطمئن باش جا برای حرف های تو دارد وآنها را به هیچ کس نخواهد گفت ، چه غریبه وچه آشنا.
بارانی ام دریا، مثل نگاه دریا
آری من خوب می دانم تو
می توانی،دریابیم ،دریا
هر چند من گفتم ، از تو سخن دریا
حال گویم من ، دریایی ام، دریا
امیدوارم مثل دریا باشید اما نه دریای طوفانی و خروشان بلکه دریایی ،صاف و آبی،
آبی آبی دریای آبی ،با دلهایی دریایی |
|
| |
| یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384 |
|
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هردو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست
حرف دوم
نگاه من ......نگاه سکوت قلم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف این سکوت را
خوانده ای و به خاطرش گریسته ای ....
کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....
|
|
| |
| جمعه 24 تیر ماه سال 1384 |
| پشت کودوم بهانه باز پنهون کنم حق حقمو |
حرف اول
گفتم: قلبم مال تو، جونم مال تو،عشق مال تو،زیبایی مال تو،سیب سرخ مال تو،لبخند
مال تو...
گفتی: انتظار مال تو، دلتنگی مال تو، گریه های شبانه مال تو، دلواپسی مال تو...
حرف دوم
اعتراف می کنم که تا همین دیروز،نمی دونستم چقدر بخشنده و
مهربانی،عزیزم...یه روزه ، رفتی و هیچ کدوم از چیزهایی را که به من بخشیده بودی،
پس نگرفتی...
راستی چند روزه که دارم دنبال دلم می گردم؛ فکر کنم هنوز پیش تو مونده.هروقت از
اینجا رد شدی، یادت باشه که اقلا اون را برگردونی...
حرف سوم
چقدر سخته یکی رو با تمام وجود دوست داشته باشی و بدونی که
هیچ وقت بهش نمیرسی .
حرف چهارم
* گفتی تا آخر دنیا باهاتم حالا میفهمم که چرا همش میگفتی دنیا دو روزه
حرف پنجم
*روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود . میدونی
چرا ؟ اون روز فرشته ها داشتن از اون بالا گریه میکردن . چون یکی از
اونا کم شده بود .
حرف آخر
* اگه یه روز صبح از خواب پاشودی دیدی تو یه اتاق تاریک وقرمز هستی و
تند تند داری تکون میخوری یه وقت نترسی ها .....
تو توی قلب منی . |
|
| |
| چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384 |
| نشو با من غریبه مثل نامهربونا |
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رهیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست ؟
عشق کدام است ؟
غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه فراق
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب |
|
| |
| یکشنبه 19 تیر ماه سال 1384 |
|
بر صندلی ها موریانه زده زندگی نشسته ام
و حساب می کنم...
۸ ساعت خندیده ام...
۸ ساعت گریسته ام ٫
و۸ ساعت خوابیده ام !
و روی تاریخ عمر٫ امروز را خط می زنم !
|
|
| |
| جمعه 17 تیر ماه سال 1384 |
| می پرسند: روبراهی ! آری ... اگر بدانم از کدامین راه می آید |
کجا پنهانت کنم....
وقتی که دیگران
در طنین صدا و
رد دستهایم
صدای گام های تو را می شنوند.!
چه گونه گمان می کنی که دیده نمی شوی؟
تو قطره بارانی بر پیراهن من
کتابی کوچک در دستانم
و زخمی کهنه کنج لبانم.!!
حرف آخر
...و من خواهم رفت
اما پرندگان بر جای خواهند ماند و آواز خواهند خواند
...آنها که دوستم می دارند از بین خواهند رفت
و شهر هر سال خود را احیا خواهد کرد
اما روح من همواره محزون
در گوشه ای پنهان از باغچه ی پر گل من
به ( ولگردی ) ادامه خواهد داد
|
|
| |
| سه شنبه 14 تیر ماه سال 1384 |
| عنوان نداره |
خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم..
خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........
دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا بود تو اون سر زمین هر روز میدیدم
اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و
می باریدن... دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل همیشه
اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت
ادمی اخه اونم ادمه اما من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو
دوباره اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود تا اسیر
کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم
زمین دیگه سیاه نبود تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم که ادمم و بیشتر
فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب
بودی...فرشته ها خواب بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن خدای من کنارم
اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات....من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته
بودنم...سهم من از تموم لحظه ها فقط لحظه ای اغوش تو بود و بس...
من برای اون لحظه تمام هستی ام رو فدا کردم..
اما داشتن این همه حسرت بر دل به از ان بود که حسرت لحظه ای با تو بودن بر دل....
|
|
| |
| یکشنبه 12 تیر ماه سال 1384 |
| و باز هم هیچ کس تورا نشناخت |
و هیچ کس تو را نشناخت
خیلی وقتها آدم ها را نمی توان شناخت ...و هیچ کس تو را هم نخواهد شناخت ...و من را هر زمان که گمان بردی برگ برنده ی میدان نزد توست بدان که تو آخرین نفری هستی که از خط پایان می گذری...روزگاری پیش فکر میکردم که صبور هستم ....اما حالا ... توان تحمل نسیم بهار را هم ندارم...آنوقت گمان نبود بلکه حالا یقین است
اطرافت را که خوب نگاه کنی مهربانی را می بینی که همیشه قلبش برای ما میزند... وبرای ما همیشه آرزوهای قشنگ دارد ،اما آدمهایی مثل او کمیاب هستند
این را خوب می دانم که نا خواسته دلش را شکسته ایم .... مهرش را پاسخ نگفته ایم... و...اما او همیشه با من است گر چه حضورش
هر زمان برف می بینم یاد او می افتم ، در کوچه پس کوچه های شهر رد آفتابی می بینم حضورش هویدا می شود و بر آسمان
اما من چه... او وجودش سراسر پاک و من در این روزمرگی دوران غرق...
اما خوش به حالش که خدا دوستش دارد
روزگار سختی است مهربان همه با تو هستن اما هیچ یک همراه تو نیستند ...
وهیچ یک از آدمها آن چیزی نیستند که نشان می دهند ، باور کن مهربان... حتی من
کاش می تو انستم هر آنچه که در دل کوچکم هست را به تو بگویم ...اما چه کنم که تو در اوج هستی و من در خاک... مگر به واسطه ی دعای تو گشایشی بشود
وحالا با اطمینان می گویم که هیچ کس تو را نشناخت ، حتی من...
اما این را خوب می دانم که شما همیشه برای ما آرزوهای قشنگ دارید، مهربان....
راستی مهربان ، گفته بودی که خدا را باید حس کرد ... باور کن که...
و حالا یقین دارم که خدا تو را دوست دارد...
امیدوارم هر جا باشی سلامت باشی ... هیچ وقت خوبیهاتونو فراموش نمی کن
|
|