حرف اول
طوفان که شروع شد ،
تو کجا بودی ؟
باور کن که بهار و ماه و ستاره و رویا و بوسه و هرچه که بود را ،
با خود برد ...
هر چه که بود ، حتی نهالک شاتوتم را .
حالا من مانده ام و این ویرانه های خاطرات روزهای امید و صبح ...
آه !من چقدر خوشبخت بودم ، چقدر...
چه ساده در بوسه هایت تازه می شدم،
و در مهربانی دستهایت لحظه ها را زندگی میکردم .
چه مشتاق گیسوانم را دزدکی با لبانت قسمت می کردم .
یادت که می آید ؟!
من خوشبخترین بودم .
و افسوس که خوشبختی ام را
حس نکردی و مهربانیم را ندیدی ...
حالا می گویی چه ؟!
بنشینم و دل ببندم به ماهی که
قرار است در آسمانم طلوع کند ؟
یا به چشمک دروغین ستاره ای ؟
یا به خاطراتم ؟
تو فکر میکنی کدامیک ،
مرا به سوی ویرانی سوق نمی دهد ؟
انکار نمی کنم
که قصه گذشت ماه از ماهی کوچک بهانه گیرش
حالم را به هم می زند.
حتی دیگر تحمل هیچ شب و ستاره ای را هم ندارم .
فقط برایم دعا کن !
طوفان که همه چیز را با خود برد ،
این ته مانده ی هر چه که بود را هم ببرد ،
و راحتم کند ...
حرف آخر
ای طلوع اولین دوست , ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق, پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
|