نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1384
نادان
حرف اول

کلمه ها جلوی چشمهایم وول می خورند ، مثل این روسپی ها خودشان را به نمایش گذاشته
 
اند در انتظار انتخاب شدن. اینجا تاریک است و من فقط پنج کبریت برایم مانده و احساسی که

اگر همین امشب تصویر نشود شاید دیگر نماند ...

کبریت اول کاملا سوخت. بنویسم « دوستت دارم »؟ نه برای دوستت دارم خیلی دیر شده ...

نمایش کلمه ها ادامه دارد، من فقط به اندازه کبریتهام فرصت دارم ...

سه تا کبریت بیشتر نمانده. رفته بودیم سینما، اسم فیلمش چه بود؟ مهم نیست، ما اصلا

حواسمان به فیلم نبود. من آهسته صدایت کردم، تو سرت را گذاشتی روی شانه ام که بهتر

بشنوی. من دلم می خواست بگویم « دوستت دارم » ولی نگفتم، سرت همین طور منتظر

من روی شانه ام ماند، دلم می خواست دستهایت را بگیرم، خیلی زود بود، من حتی نگفته
 
بودم « دوستت دارم » ...

دو تا کبریت بیشتر نمانده. زیر نامه ات نوشته بودی منتظری، دلم می خواست برایت بنویسم

« دوستت دارم » ، برای دوستت دارم خیلی زود بود، نامه ات برای همیشه بی جواب ماند ...

این کبریت آخر است، بعد دوباره همه جا تاریک می شود. می خواهم سوختنش را تماشا کنم،
 
نه! فرصت تماشا کردن نیست، من باید بنویسم، کلمه های روسپی هنوز جلوی چشمهایم وول
 
می خورند، « دوستت دارم » توی آنها نیست، از روسپی ها خسته شده ام، دلم می خواهد

بنویسم « دوستت دارم »، برای دوستت دارم دیر شده، کبریت آخر ...

پاورقی

توشبستون چشات......تو شبستون چشات لای پله های پلکت

مچ مهتابو میگیرم.اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق زیر پای تو میریزم.....من

شبو با خاطراتم وصله می کنم میدوزم من به هر رعد نگاهت گر می گیرمو میسوزم...

اگه روزو خواسته باشی شبو تا تهش مینوشم......میزنم به آب و آتیش با خود خورشید

میسوزم...زخم خورشیدی تن با شبو شبنم میبندم...اگه مقتول تو باشم.......

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم...تو با این نگاه یاقی قرق سینه ی مایی

فاتحه قلعه ی رویا......کی به فتح ما می آیی

حرف دوم 

 
تا کی قراره میون دلهره و تردید دست و پا بزنیم

گوش کنید

سکوت تنهاییمون هر روز داره بلندتر نواخته میشه

من صدای ناله های زمین رو میشنوم ببینید داره ترانه هاشو فراموش می کنه

از میون اوازهای شبانش فقط سرود بی پناهی شنیده میشه

دیشب صدای گریه اسمون دلمو لرزوند

حس کردم ستاره ها میون همهمه ابرهای سیاه احساس غربت می کنن

دلم گرفت

کاش می شد پنجره خاطره ها رو به روی جاده زمان باز کنیم

کاش می شد به لحظات قشنگ زندگی برگشت

روزهای ابی

وقتی غروب میون شادی و هلهله لاله های وحشی قاصدک هامونو بدرقه می کردیم

وقتی بذر محبت در قلب خستمون لبخندی می شد وهر صبح سبد سبد به هم هدیه
 
میدادیم

روزهایی که مهربونی افتاب نمی ذاشت سرمای بی وفاییها نابودمون کنه

وقتی روح خستمون به سجاده عشق پناه می برد و رازونیازهای نیمه شب ارومش

می کرد

زمان گذشت

چقدر سریع بوی عاشقی رو فراموش کردیم

چه راحت مهر و وفا رو به خاطره ها سپردیم

و چقدر بی تفاوت عشق رو انکار می کنیم

میترسم

از روزی که روی پنجره خاطراتمون هم غبار فراموشی بشینه

اون روز خیلی دور نیست


حرف آخر

ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ آمدیم

آذرخشی فرو آمد و ما را در نیایش فرو دید

لرزان گریستیم.....خندان گریستیم...

رگباری فرو کوفت ..از در همدلی بودیم

سهاهی رفت. سر به آبی آسمان سودیم. در خور آسمانها شدیم

سایه را به دره رها کردیم

لبخند را به فرهنای تهی فشاندیم

سکوت مت به هم پیزست...و ما......ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

دریافتیم و خنده زدیم. نهفتیم و سوختیم

هر چه بهم تر ....تنها تر

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم.........تو به بالا رفتی و خدا شدی

تورا پیمودیم...دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم...

کنار شن زار ...آفتابی سایه بار...ما را نواخت...درنگی کردیم

بر لب رود پهناور رمز رؤیا را سر بریدیم

ابری رسید و ما دیده فرو بستیم

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من..

قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده....

و من در پشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را...

خواهم ماند تنها در انتظار تو..........

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت ......نمی دانم...

روزی خواهم آمد.....می دانم....گریان نمی مانم......

خندانم برای ورودت ای عشق






شنبه 14 خرداد ماه سال 1384
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
حرف اول

عروسک من تو همه مغازه ها بود , کاش انقدر دیرنمیفهمیدم

حرف آخر

تا چند صباحی دیگر شاید پایان راه زندگی ام باشد ، و یا شاید آغاز دوباره زندگی

آری من بیمارم ، بیماری که من مبتلا شده ام پایانش مرگ است ، تاریخ مرگم را میدانم و منتظر
 
آن می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم ، تنها امیدم به خداست که دوای دردم را برایم برساند

میخواهم در این لحظات که از مرگ خودم باخبرم و میدانم چه زمانی فرا می رسد وصییتی برای
 
همگان بنویسم پس بخوانید وصییت من را در این دفتر عشق

در دعواهای ما جای اشک خالی ست ... در دوستی های ما جای قهر!

هرگاه خواستی برایت سیر اشک بریزم، یایک دشت قلم بسرایم، دلم را بشکن.

دلم را بشکن عزیز تا از میان خرده شکسته‌های این نازک دل مهر را بجویی.

دل را بشکن ... دیر زمانی ست گرفته و بارانیم و شکستنی در کار نیست. قهری نیست،

خشمی، دورکردنی، از خودراندنی، دلم را بشکن تا باز قلمم را به من بازگردانی. برایت یک دفتر
 
ارزشمند آورده ام از آغازین قلم زنی‌ها... شاید برایت جالب باشد نوپای تازه آموزی را ببینی
 
که نخستین عشقش چگونه به آبیاری قلم نوک شکسته‌اش پرداخته و بارورش نموده.

مدتی سرگرم خواهی بود وباز نوشته‌ای و باز دفتری...

این نوشته‌های بی انجام تو را به کجا خواهد رساند، پری کوچک بی دریا..؟؟

تشنه لب بر لب آب می‌روی و تشنه‌تر باز می‌گردی و همچنان بندی بند و قافیه‌ای!

همچون هنگامه‌هایی که ماه را به انگشت اشاره‌ای به تو می‌نمایانم و تو حیران و سرگردان

چنیش بندهای سرانگشتانی!! افسوس که این خرد نگریهایت سرانجام روزی به بندت خواهد
 
کشید...

پری کوچک بی آسمان... مراقب نباش... دلم را بشکن مراقب نباش.. چونان دیگران دلم را

بشکن.





جمعه 13 خرداد ماه سال 1384
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام
حرف اول

می ایی،می آیی و مرا به اوج ستاره ها می بری...

و می گویی آمده ای که بمانی،تا آخر دنیا و دلم عاشقانه باور دارد مهرت را.

همیشه دستان گرمت آخرین خانه امن دلم،در زمستان ناتمام تمام ناهنجاریهاست.

ناهنجاریهایی که شاید هر کدام برای خرد کردنم کافی باشند،اما با وجود تو، هرگز.

تا هستی بهانه ای برای رفتن ندارم..و آنگاه که می روی بهانه ای برای لبخند..

چه شبهایی که دلم بهانه گامهایت را می گرفت،بهانه شعرهایت...و

آنقدر تا صبح اشک می ریختم که تمام پرهای بالش کوچکم غرق میشدند.

تو....وفادارترین بید مجنونی که در خاطرم روییده ای و صادق ترین

مرغ مهاجر که بر آسمان قلبم نشستی.

تو می ایی و دشت تنهاییم ناگاه از صدای روییدن نیلوفر ها پر میشود و نگاهم شاهد گامهای
 
استوار تو خواهد شد...

هزار بار عاشق خواهم شد...هزار جام ستاره خواهم نوشید

اگر باشی...می دانم.

حرف دوم

آن زندگی که به امید فردا بگذرد ، همیشه یک روز عقب مانده است

برتری در رسیدن به کمال نیست ، در جستن آن است

زنده باد تفاوت ، عشق پژواک دهنده این عبارت است

برنامه ریزی یعنی حضور بخشیدن به آینده در اکنون ، طوری که بتوان بر آن اثر گذاشت

دانش همیشه از پی نادانی می آید ، از همین رو باید از آنچه نمی دانیم به شوق آییم

دلشوره هرگز غم فردا را فرو نمی نشاند ، فقط خون شادی را از رگ امروز بیرون میکشد

عشق «ما» میسازد بی آنکه «من» را از بین ببرد

مبارزه هر قدر سخت باشد به راهت ادمه بده ، شاید مقصد در یک قدمی تو باشد

حرف آخر

آدمیان ، به چشمهای خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند
 
اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نیز مجنون شدند با عقل
و منطق زندگی کنند

آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید ، با صداقت عشق را ابراز کنید ، تنها

عاشق یک دل باشید ، تنها به یک نفر دل ببندید ، و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید

آهای عاشقان به عشق خود وفادار باشید ، تا پایان راه با عشق باشید ، و از ته دل عشق را

دوست داشته باشید

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید ، و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید

رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست ، رسم عاشقی صداقت است پس سرلوحه و الگوی خود
 
را صداقت قرار دهید

آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید و نه فرهاد ، تنها خودتان باشید ، همین و بس

آهای عاشقان ، ساده نباشید ، عشق را از ته دل بخواهید و انتظار عشق را حتی تا پای مرگ

بکشید

آهای عاشقان عشق را برای قلبش بخواهید نه برای هوس و خوش گذارنی و گذراندن لحظه

های زندگی با هدف عاشق شوید و با عشق نیز از این دنیا بروید



پنجشنبه 12 خرداد ماه سال 1384
خدا الهی بزنه .... تو کمرت
حرف اول

اگــــــــر در راه ‌... بهتــــــــــر از خــــــود یا همــــــچون خـــــــودت را نیــــافتـــــــی
 
بهتــــــــــــر آن اســـــــت کــــه تنـــــــــها بــــــروی


حرف آخر

خواب دیدم

در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

خدا لبخند زد ، وقت من ابدی ست .

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد ...

اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ،

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

اینکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند ،

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود ،

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد ،

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ،

می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ،

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ،

ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاْ دوست دارند ،

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ،

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یاد بگیرند که من اینجا هستم .

همیشه ! ...
 

چهارشنبه 11 خرداد ماه سال 1384

حرف اول

 

طوفان که شروع شد ،


تو کجا بودی ؟


باور کن که بهار و ماه و ستاره و رویا و بوسه و هرچه که بود را ،


با خود برد ...


هر چه که بود ، حتی نهالک شاتوتم را .


حالا من مانده ام و این ویرانه های خاطرات روزهای امید و صبح ...


آه !من چقدر خوشبخت بودم ، چقدر...


چه ساده در بوسه هایت تازه می شدم،


و در مهربانی دستهایت لحظه ها را زندگی میکردم .


چه مشتاق گیسوانم را دزدکی با لبانت قسمت می کردم .


یادت که می آید ؟!


من خوشبخترین بودم .


و افسوس که خوشبختی ام را


حس نکردی و مهربانیم را ندیدی ...


حالا می گویی چه ؟!


بنشینم و دل ببندم به ماهی که


قرار است در آسمانم طلوع کند ؟


یا به چشمک دروغین ستاره ای ؟


یا به خاطراتم ؟


تو فکر میکنی کدامیک ،


مرا به سوی ویرانی سوق نمی دهد ؟


انکار نمی کنم


که قصه گذشت ماه از ماهی کوچک بهانه گیرش


حالم را به هم می زند.


حتی دیگر تحمل هیچ شب و ستاره ای را هم ندارم .


فقط برایم دعا کن !


طوفان که همه چیز را با خود برد ،


این ته مانده ی هر چه که بود را هم ببرد ،


و راحتم کند ...

 

حرف آخر

 

ای طلوع اولین دوست , ای رفیق اخر من


به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من


مقصدت هر جا که باشه


هر جای دنیا که باشی


اونور مرز شقایق, پشت لحظه ها که باشی


خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود


تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود

 

 

 

 

 


سه شنبه 10 خرداد ماه سال 1384
سلام خودمونی
حرف اول

آقا سلام

خوبین شما....؟ میتونید از توی لینک دوستانم روی درباره من کلید کنید تا منو بهتر بشناسید

خلاصه بگم که ۲۰ سالمه توس شیراز زندگی میکنم .

از تموم کسایی هم که تو این دو روز اومدن که تعدادشون معلومه ممنون . چه کسایی که اومدن

ولی نظر ندادن و چه اونایی که قبول کردن که یکی دوجمله  به خاطر امید دادن به من دادن.

۳ تا دوست پیدا کردم آدرسشون رو گذاشتم . سه تای آخری. بهر حال یه استفاده ای بردیم

از وبلاگ یکی از دوستان که آدرس یه عکس رو توش کش رفتیم و یه کد جاوا که شما هم

میبینیدش ( یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم ) البته تو وبلاگ اون دوستمون این جمله رو

ننوشته ها و منم میتونستم بگم که بابا من اون کد رو خودم از یه سایت دیگه برداشتم.

ولی میدونید من دروغ گفتن رو دوست ندارم .......بابا به خدا نارفیق نیستیما ...... مردیم به

جون شما.بابا باشه اگه اومد گفت کد رو بردار و موافق نبود برش میدارم .

ببخشید به خاطر کد و لوگوی جدید من

دوستایی که دوست دارن اسم وبلاگشون اینجا باشه یه ندا بدن اسم وبلاگشون رو تخم چشای
من .

و ببخشید که سرتون رو درد آوردم.

منتظر همه شماها برا همیشه ...... برا همیشه قول میدم.منتظر شماها هستم.

حرف دوم

بهت نمیگم دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم - بهت نمیگم هر چی بخوای بهت

میدم چون همه چیزم تویی -

نمیخوابم که خواب تو ببینم چون خیال تو ....خوش تر از خوابه -
 
اگه یه روز چشمات پر اشک شد دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن قول نمیدم

اشکاتو پاک کنم منم باهات گریه

می کنم -

اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم -

اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه ی وجود

توست 

اگه یک روز صدات کردم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط 1 لحظه چشماتو ببند
 
و بهم فکر کن

حرف آخر

تاریکم . نور میخواهم /نهرم . جوی میخواخم /خسته ام . خواب میخواهم /عاشقم . دل

میخواهم /غمگینم . مهر میخواهم

حرف آخر آخر

هر که باشم.هرچه باشم هرکجا بی تو باشم فقیرم . تورا میخواهم



دوشنبه 9 خرداد ماه سال 1384
یک دنیا سپاس
حرف اول

کاش تنهاییمو خودم انتخاب میکردم کاش تنها بودن اجبار نبود

حرف دوم


به یاد می آورم روزهایی را که صبحگاهان به یاد تو پوسته تنهایی خود را می شکافتم و چشم

به دنیایی می گشودم که هر گوشه اش ساز عشق تو را می زد...

به یاد می اورم که غرورت را همچو کوه می ستودم و مهربانیت را همچو یک درخت دوست

داشتم...

عشقت دریایی بود برایم و محبتت ابری بر سرم...

به یاد می اورم روزهایی را که قلم معصومانه به یاد خوبی و مردانگی ات صفحات پاک خاطراتم

را نقاشی می کرد ...

به یاد می اورم سردی ات را که دنیایی همچو زمهریر برایم ساخته بود و چه ناامیدانه با اتش

عشقم ستیز می کرد...

به یاد می اورم سوختن خود را که چگونه ققنوس وار در شعله هایی که تو برایم ساختی

خاکستر شدم...

آری من خود را به اتش زدم و برای هیچ جنگیدم تا به خود ثابت کنم عاشقانه دوستت داشتم...
 
می خواستم به خود بفمانم که احساس من هیچ نبود و من اجازه ندادم که هوس پاکی دل مرا
 
به تاراج ببرد...

تمام اینها را به یاد می اورم ....

اما این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت
 
را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی مردی و مردانگی

مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و "در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم" و تو... چه ناجوانمردانه "اولین تپش های عاشقانه
 
قلب" مرا در هم کوفتی ....


نازنینم...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی و آتش عشق مرا زیر خاکستر گذشته
 
و خاطراتت دفن کردی...

هیچ نگفتم... فقط در خلوت شبانه ام اشک ریختم و اشک ریختم...

اکنون دیگر اشکهایم خشک شده و تنها سوز زخمهایی ست که تمام وجودم را می پیماید و

دایم به من می فهماند که تنهایی ام را از یاد نبرم...


اولین مهمان تنهایی هایم...

روزی را که قایقی ساختیم و انرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردیم را

هرگز از یاد نخواهم برد ....

دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...

هیچ گاه به من از زخمهای روحت نگفتی و چه ارم آنها را در خود مخفی کردی.

دوست داشتم برق چشمانم را مرهمی کنم بر زخمهای دلت اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو

می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود....دوای درد خود را تنها در اشکهایم
 
می دیدم... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

گاهی می اندیشم به نفرتی که مرا انچنان گستاخ کرد که قدرت سنگ شدن را در خود پیدا کنم
 
و لحظه ای دیگر به عشقی معصومانه می اندیشم که چگونه مرا قربانی خود کرد...

با این همه...


بهترینم هرگز فراموشت نمی کنم...

چرا که هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست چندش انگیزی زندگی را برایم اثبات کند
 
و مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد

دارند و با هیچ می میرند...


بالماسکه من برای تو بود ....نقاب از چهره بر داشتنم برای تو بود...

یک دنیا سپاس که به من فهماندی عشق را هم زیر نقاب باید رقصید....


حرف آخر

من که روزی خواهم رفت

تنهای تنها

چرا دلگیرم ؟

نمی دانم ! این همه غم بهر کیست ؟

این همه ترس برای چیست ؟

گمان می بردم که امروز خواهم رفت

می ترسیدم … لرز وجودم را فراگرفته بود

اما ! امروز نرفتم … چون مرا نبردند

مرا باقی گذاشتند تا روزی دیگر به سراغم بیایند

ومن دگر از آن روز نمی ترسم چون امروز راه ترس را هزاران بار با پای پیاده رفتم و برگشتم

آری ترسیدم … لرزیدم … ولی عاقبت چه دیدم …. !!!!؟؟؟؟

جز آنکه باید روم !‌ جز آنکه باید روزی بار سفر بربندم وبرای همیشه روم !

من که روزی خواهم رفت پس چرا بترسم ….

عاقبت همه خواهیم رفت پس چه ترسی …. چه لرزی …

رفتن ترسی ندارد رفتن غمی ندارد

غم من بهر از دست دادن عزیزانم است

غم من غم جدا شدن از تعلقاتم است

اما تعلقات … فقط تعلقات این دنیاست پس من چرا اینقدر وابسته به تعلقات دنیویم ؟؟؟

من که می دانم روزی همه آنهارا ازدست خواهم داد

پس چرا می دانم و باز وابسته ام وابسته به تعلقاتم

امروز می خواهم از همه تعلقات و وابستگیهایم جدا شوم امروز می خواهم تمام آنچه را که دارم
 
رها کنم و فقط مالک خود باشم

چه سخت است خواستن و رها کردن

چه دشوار است دوست داشتن و ترک کردن
 

هر آنچه که مال منید هرآنکس که دوستتان دارم وداع

دگر آزادید نه مال منید نه مال هیچکس … همه مال خدایید و بس

اما من با رفتن از عزیزانم جدا نمی شوم

من می روم اما همیشه قلبم را… دلم را …. برای عزیزانم به یادگار می گذارم …

وداع …


دوشنبه 9 خرداد ماه سال 1384
فراموشی هم درد مرا درمان نکرد

حرف اول

من از پنهانی ترین قسمت خواب می آیم

به ان برزخ میگویند

عجیب بود اما چه قشنگ پسرکی نشسته بود با سر ماشین شده

به او گفتم موهایت کو؟

برگشت و بدون انکه مرا دریابد رفت

عجیب بود اما من واقعا کجا بودم

قدرت گام هایم .نفس خسته ام !

انگار در هوا آویزان شده بودم

درب آسمان ناگهان باز شد

و خدا سرک کشید

گفت: دیوانه ای یا سرگردان

من گفتم: شاید بدتر !

نیش خندی زده که حرارتش زمین زیر پایم راشعله ور کرد..

گفت: تو بدرد دوزخ نیز نخواهی خورد

و درهای آسمان بسته شد

و من هم اسیر خنده ای لجام گسیخته لوله شده در کف خیابان بهشت!

وقتی بیدار شدم باز هم شب بود

سگی پارس میکرد

و تشنه از وحشت ..اب تمام پارچ را سرکشیدم

حرف دوم

(هرروز چشم در چشم هم نشسته بر سکوی خیال

پرواز میکردیم تا استانه امید ولی.....................

اخرش باز این تن خسته و زخمی من و تو

همدم شبهای تار و

گرمای بدنمان آغوش تمام ناکامیهامان

دریغ از یک کام دل خواب آسوده!

هر روز زمستان میدیدیم

لرزان از سرما بهم پشت می دادیم تا میدان کارزار

و تابستان چون لهیب اتش از حرارت هم گریزان

آسودگی عجیبی دارم اکنون که بر جسد رشته رشته شده ام ایستاده ای و

می گریی و با چشمان مبهوت مرا از من میجویی

و جز خرناسه های خون الوده دلم هیچ جواب نمیگیری!

اکنون مرا رها کن ای رفیق شفیق فراموشی نوعی درمان است)

زمزمه اش با اسب که تمام شد . دستش را به طرف اسب تکان داد

یعنی برو و سپس جان داد

..................

چند لحظه دیگر اسب در چشمان صاحب پیچیده در لخته های بزرگ قرمز نگریست!

نمیتوانست وداع اخر را فراموش کند

زیرا او نیز جویباری از خون بود

ناگهان زانو زد و در اغوش یخزده صاحب خود جان سپرد

وقتی گرد و خاک و دود باروت اندکی کاهش یافت

و فریاد و غریو جنگ خاموش گشت

هیچکس از سرنوشت ان دو خبری نداشت

...................

چهار صد سال گذشته ولی هنوز هم گاهی مردم در گرگ و میش سواری را میبینند

که در راه مال رو از کنار پرچینها به سرعت باد میگذرد و فریاد میکشد

و شب را به شنونده می چشاند

انچه این دو را از هم باز میشناساند ..شیهه قدرتمند اسبی است که کم از فریاد تندر نیست

حرف آخر

به تو چه بگویم هر دو نا خواسته ایم

هر دو بر اثر جنسیت خود محکوم

تو محکومی که هیچ نباشی

من مجبورم که به تنهایی تاریخ را بنویسم

تو را در هزار لای عرف مدفون کردند

و مرا کشتند در روز واقعه!

تو محکومی که اولاد مرا تا بزرگسالی نگهبانی کنی

در بودن ذرات وجودیم در بین شنیهای تانک زندگی

و در نبودنم وقت صبح ..وقت ظهر و هنگام شب

من گم شده در هیاهوی این شهر شلوغ چون تکه چوبی

بر اب روان بی هیچ توان و اراده

و تو چون خاک مدفون در گور سنت و ایین

و انگاه میگویند

چرا این درخت تناور خشگ شده

چرا دشت ما برهوت گشته

و چگونه است که صدای قطره ار قنات نمی اید

در مدفن انسانیت

هیچ امیدی برای کبوتران عاشق نیست

انگاه که پذیرفتیم به جای انسان هر چیز دیگری باشیم

خود به دست خود شاهرگ اسطورهای تاریخمان را زدیم



                                                               بدرود


<<    1      2   
تعداد بازدیدکنندگان : 39916


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب


شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و سومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید