نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
جمعه 20 خرداد ماه سال 1384
من خاکستر شدم  تو اما تنها سیگاری را دیدی که تمام شد
حرف اول

ای کاش چشمهایت ، التماس چشم هایم را می فهمید ...

ای کاش می دانستی در چشم هایم چه میگذرد ...

ای کاش نگاه مشتاقی را که اکنون دیگر در پس گذشت این

خاطرات همیشه هاله ای از اشک برق آن است میگرفتی ...

که اگر میگرفتی ... دیگر آن بغض سنگین ؛ گلویم را نمی فشرد و

طاقتم را از من نمی ربود !

خسته ام ...

بیشتر از آنکه تصور کنی ... دیگر کسی نگاهم را نمی فهمید ...

من آموخته بودم که با چشم هایم حرف بزنم ؛

من چشم هایت را فهمیدم ولی تو نخواستی که نگاهم را دریابی ...

من با آنها حرف زدم ؛

با اینکه تو هیچ وقت راز آن را نفهمیدی ...

اما دیگر این چشم ها هم جز اشک چیزی نمی بینند ...

دیگر خوب و بد را نمی شناسند ... زشتی و زیبایی را درک

 نمی کنند ....

تو خوب بودی یا بد ؟؟؟

پس چرا نفهمیدند ؟ چرا به من چیزی نگفتند ؟

طفلک چشم هایم ، چندگاهیست در پی یک مامن حیرانند ؛

تا لحظه ای بی دغدغه و بی یادآوری خاطرات گذشته بیارامند ؛

اما دیگر جایی نمی یابند .

چشمان من بیمارند ... من داد بیماری آنها را از تو می خواهم ...

از تو ...


حرف دوم

زنگ دبیرستان خورد!اصلا دلم نمیخواس از کنار بخاری گرم کلاس پا شم برم خونه!

دیگه اصلا دوس نداشتم برم خونه!خونه دیگه هوای مادرو نداش... آخ که امسال چقد
 
زمستون سرده هیچ سالی اینقد سرما رو احساس نکرده بودم!

با صدای ممدهاشم بابای مدرسه به خودم اومدم!گف پاشو میخوام درو ببندم !

کتمو پوشیدم راه افتادم بیرون!یادم رف کلاسورمو بردارم!بیخیال مهم نیس!دیگه

هیچی برام مهم نیس حتی اون...روز تاریکیه مث شب میمونه!پیاده راه افتادم سمت

میدون شریعتی...

منتظر تاکسی بودم!اَه بازم پیداش شد!اما حوصلشو نداشتم مث همیشه یه خنده

شیطنت آمیز کردو رف منم جرات نکردم چیزی بهش بگم,خصوصا الان که اوضام

بیریخته!

یه تاکسی درب و داغون پیداش شد!سوار شدم آسمون داش روشن میشد طول
 
خیابون رو آفتاب ملایمی پوشوند سرمو از پنجره آوردم بیرون میخواستم هوارو

احساس کنم!راننده سرم داد زد دیوونه چیکار میکنی؟

...رسیدیم گفتم آقا همینجا نیگه دار!اونم یه چیزی حدود سیصد متر اونور تر وایساد!

لعنت به این تاکسی با اون ترمزاش!منم تلافی کردمو یه پنجاهی پاره پوره دادم

بهش...

نمیدونم چرا اما بغض گلومو فشار میداد دلم سوخت شاید برای خودم

صبح شدو بود دوس داشتم یه چن ساعت دیگه ای بخوابم خصوصا که زیر کرسی یه
 
کیف دیگه ای داشت!اما داداش کوچیکم از بس سرو صدا کردو گف پاشو مدرست دیر

میشه مجبور شدم پاشم!

واقعا که چقد آدم خوشبختیم که این داداشو دارم!با اینکه سه سال از من کوچیکتره

اکثر کارارو اون میکنه !

سماورو روشن کرده بود!یه کم نون پنیرم آورده بود نشستیم دوتایی هول هولی

صبحونه رو خوردیم!منم راه افتادم برم مدرسه!وای که دیرم شده بود اصلا حوصله ی
 
غرغر مدیرو چرندیات معاونو نداشتم واسه همینم باید یه جوری خودمو مینداختم تو

کلاس...

سر کلاس بازم یادم بدبختیام افتادم اَه...آخه چرا من؟یهو هق هق زدم زیر گریه...دینی
 
داشتیم!بچه هام چون من قبلنا یه آدم شوخ بودمو ساده بگم نمک کلاس بودم فک
 
کردن مسخره بازیمه همشون زدن زیر خنده!آقای اکبریم گف پاشو برو بیرون!آقا

آخه...پاشو گمشو بیرون...

اومدم بیرون دلم میخواس دیگه نباشم اما نگران داداش کوچیکم بودم اون تنهایی
 
میخواست چیکار کنه؟؟؟

...زنگای بعدم یه جورایی گذشت که نفهمیدم این روزا با برو بچه ها نمی پلکیدم و
 
اونام واسم هزار جور حرف در آورده بودن...اینم شده بود غوز بالاغوز!

زنگ خونه ها خورد...پام جلو نمیرف گفتم اگه بازم بیاد چی؟ولی راه افتادمو تصمیم

گرفتم که حالشو بگیرم!

به میدون که رسیدم دیدمش داش میومد!رد شد اما هیچی,اینبار نخندید!حالم گرفته

 شد!داد زدم :وایسا با توام وایسا ببینم ولی بازم داش میرف,رفتم جلو بازوشو از

پشت گرفتم یه کم وا رفتم تنم داغ شد اما خودمو نباختم برش گردوندم گفتم مگه

نمیفهمی صدات میزنم؟بغض گلومو فشار میداد داش خفم میکرد به زحمت حرف

میزدم !گفتم لعنتی چی از جون من میخوای!نمیخوام ببینمت فهمیدی؟دیگه حق
 
نداری ازینجا رد شی!مات و مبهوت نیگام میکرد هیچی نمیگف دلم واسش سوخت!

تکونش دادم گفتم دیوونه میگم دیگه حق نداری ازینجا بیای!نمیشنوی ده آخه یه

چیزی بگو ...هوا سرد بود قرمز شد یه قطره اشک ریخت...


گف اخه من...من تورو...من تورودو...اشکاش ریخ یهو هق هق گریه کرد

...رفت!!!

چن تا مسافرتو ایسگاه وایساده بودنو خیلی کنجکاو بودن که بدونن قضیه چیه!

گلوم میسوخ میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم راه افتادم پیاده برم خونه!به زحمت

راه میرفتم داشتم دیوونه میشدم پشیمون بودم امادیگه هیچوقت ندیدمش...

حرف آخر

سلام بانوی ترانه های ناتمام !

می دانی ؟! دلم می خواهد این ترانه هیچوقت تمام نشود ! دلم می
 
خواهد آن قدر واژه بسازی که دستان من ، تا دنبا دنباست ، برای از تو
 
نوشتن بخارد و آن قدر بنویسم که سرانگشتانم پینه ببندد !

سکوت بدچیزیست بانو ! … بدچیزی !!

درست است که «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»! درست

که باید حرف سکوت را شنید ، درست که …!

اما ببین ! سکوت فقط زمانی معنا دارد که میان دو فریاد نشسته

باشد ! سکوت وقتی معنا دارد که آنقدر کلام توی دلت هست که واژه
 
مند کردنش ممکن نیست و نو در گستره این ناتوانی ، که دلالت بر

همه توانایی های روح بشر دارد ، تمام سخنت را برهنه برهنه توی
 
چشمانت می ریزی تا قطره قطره فوران کند !

سکوت عاشق از کثرت کلام است نه سختی سخن !
 
سکوت عاشق به گفتگو تکیه دارد نه به سکون ! سکوت ساکت ،
 
نجواگر هیچ موسیقی آسمانی ای نیست . چنانکه وقتی باشی ،

نبودنت برایم معنا دارد و اگر نباشی ، نبودنت توالی خردکننده تلخی
 
خواهد بود !

بودنی ترین بایدِ بی برو برگرد !

نرو تا بازآمدنی هم درکار نباشد ! آن که می رود ، دلدل بازگشت را تا
 
ابد به همراه خواهد داشت و تازه ، « بازگشت هیچ چیزی را درست
 
نمی کند !!»

اصلا من نمی دانم ، وقتی می شود آمد ، چرا باید از رفتن دم زد ؟! آن
 
هم آمدنی که پایان نخواهد داشت که در این راه هر چه نزدیکتر بیایی ،
 
جاده ای طولانی تر را فراروی خواهی دید که هدف از این آمدن ، نه

رسیدن ، که همسفریست !

همسفرترین !

همسفرگی معنای همسفری نیست ! همسفرگی ، آمدنی ست که

به سراب سفره دل باخته ، به پایان ، به برکه فریب اندود همخانگی !


همسفر اما ، به سفر می اندیشد ، به بی نهایت جاده ، و به آرامش

بی سکون موج ، آنگاه که درگیرودار آمدنهای بی پایانش ، هزار بوسه
 
بر تن ساحل می ریزد و آواز شوق می خواند !

بی شک همسفر نیز سفره پهن می کند ، سقفی هم می زند برای
 
این همسفرگی !… اما فریب سفره و احساس مسقف را نمی خورد !

احساس همسفر سقف ندارد تا باران یادش نرود که اینجا دو همسفر ،
 
که تنها به همسفرگی نمی اندیشند ، سرسپرده نوازشهای هماره

اویند !

دلت را به دریا بزن بانو !

ما برای بارانی شدن ، به سکون و سکوت برکه نیازی نداریم .

اگر طوفان نوح را می خواهی ، دریا را دریاب !!

تا بعد …



تعداد بازدیدکنندگان : 39914


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب


شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و سومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید