| |
| چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384 |
| عنوان نداره |
حرف اول
تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم
حالا بی تو اینجا در بدر بارون می باره
توی این شب بهاری تو دووووور از من
بیا اینجا ستاره به من بگو آره
زندگی با تو خیلی خوبه
هر وقت تو اینجا هستی همش بهاره
دست به دست نازنین با هم باشیم
اسممو صدا کن به من بگو آره
حرف دوم
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از
گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و
به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "
شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که
باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و
او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!
حرف آخر
ببین که چگونه لبهای ساکتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سکوت کرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام که هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی که خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ،
خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها
منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای
چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در
رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسد ت کفن خواهم شد ، مرا تنها
مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی که خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا
؟ برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی
تا همیشه . تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شکاف میان سینه هایت میشکافم واز گرمی خون
رگهایم برای شبهای تاریک تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت میسوزم تا
همیشه . . . و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی .
|
|