نگاه من ، نگاه سکوت قلم است .سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده

و میدانم تو حرف حرف این سکوت را خواندی و به خاطرش گریسته ای

کاش من هم قطره ای از اشکت بودم

نجوای شبانه

نگا به گریه هام نکن.....! من از تو بی وفا ترم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
در جمع من و این بغض بیقرار جای تو خالی .......!
خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست .

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ

زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد

پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه

که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بی تو هیچم

دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1384
عاشقان را بی خیالی خوشتراست نغمه از نی های خالی خوشتراست

دیروز : قلبی مهربان , قامتی استوار , صدایی گرم

امروز : قلبی به سختی سنگ , قامتی به شکستگی یک شاخه نرگس و  صدایی به سرمایی

شب های سپید پوش زمستان

و فردا : سیاه پوشانی که به یاد قلب مهربان و قامت استوار و صدای گرمت , آرام و

زودگذر ............... آهسته می گریند


حرف آخر

هنوز شب نشده بود

تنها یه گوشه ای از اتاق نشسته بود و داشت به یک چیز فکر می کرد

داشت به این فکر می کرد که اگه یه روز بهش بگه دوست دارم چی کار کنه

خوشحال بشه یا اینکه به روی خودش نیاره و یا اینکه ناراحت بشه....!

با خودش زمزمه می کرد

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

یه صدایی شنید.....

صدا براش خیلی آشنا بود

برا یه لحظه به هیچ چیز فکر نکرد و رفت کنار پنجره تا ببینه بیرون چه خبره و
 
اون صدا چی بود

وقتی به بیرون نگاه کرد سه نفرو دید که دارن از تو کوچه بهش لبخند میزنن و

بهش اشاره می کنن بیا پایین کارت داریم

رفت پایین .... با یه خورده ترس درو باز کرد

س س س سلام ببخشید شما...؟

اولی گفت : من هوسم

دومی گفت : من دلتم

سومی گفت : من تنهاییاتم

باورش نمی شد ....

بهشون گفت : خوب بفرمایید ... با من چی کار دارید

بهش گفتن : ما اومدیم یه چیز بپرسیم و برگردیم سر جای اولمون

خوب بپرسید...

ببین ما می خوایم بدونیم به خاطر کودوم از ما اونو دوست داری....؟

به خاطر من که هوسم یا دلت یا تنهاییات...؟

تاحالا بهش فکر نکرده بود و تابه حال هم تو چنین موقیتی نبود.

سرشو انداخت پایین و درو بست و اومد همونجایی که نشسته بود... این بار

دیگه به این فکر نکرد

که اگه اون بهش بگه دوست دارم چیکار کنه

اینبار به این فکر کرد که چرا دوسش داره.......

چند ماه گذشت...

تو این چند ماه تنها به این فکر میکرد که چرا دوسش داره.

هوس یا دلش یا تنهاییاش...؟

حالا که فهمیده بود به خاطر دلش اونو دوست داره و نمی خواد که اونو از
 
دست بده

بلند شد و خوشحال سرشو بالا برد و گفت : به خدا دوسش دارم نه به خاطر

هوس و نه به خاطر تنهاییام

بلکه به خاطر دلم که همیشه کنارم باشه...

اما یادش رفته بود که اون موقه وقتی داشت به این فکر می کرد که اگه یه روز
 
بهش بگه دوست دارم چه جور رفتار کنه اون دیگه مال خودش نبود و تنها

داشت با افکارش بازی می کرد که جای خالیشو کنار خودش حس نکنه .

از اون ماجرا چند مدت گذشت و اون غافل از اینکه کسی وجود نداره که

دوستش داشته باشه

هنوز منتظر نشسته بود تا بهش بگه دوست دارم.


جمعه 27 خرداد ماه سال 1384
اگه برات زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
حرف اول

هیچ چیز سخت تر از این نیست
که
آدم احساس گناه ِ خطایی رو بکنه
که
هرگز مرتکب نشده!


حرف دوم

اگه می خوای بری برو
از تو دوباره میگذرم
نگا به گریه هام نکن
من از تو بی وفا ترم

حرف آخر

 

گلدان آبش تمام شده ... نیامدنش را دارم باور می کنم...

صبحانه چای با یک حبه فراق ... لذت دارد نه ...؟

شیشه اتاقم نیاز به پاک کردن ندارد ... چون قبلا شکسته است

بوی سیگار ،بوی غم، سر اتاقم را گیج کرده بود ...

ولی حالا از هیچ کدام خبری نیست ...

اما بوی او بیشتر شده است ، کلافه ام می کند

بدون اینکه خودش بداند پشت به زندگی می کنم ....

و از خودم مصاحبه میکنم ...

_
کی او را دیدید ؟

یک روز پائیزی

_
چرا دوستش داری ؟

نمی دانم از شخصیتی که قبل از دیدن او داشتم بپرسید

_
کجا می شود او را دید ؟

تاریخ مصرفش گذشته ، از معروفیت هم بدش می آید

باید پیدایش کنم ، از خدا شماره ملاقات گرفتم

پسر همسایه آش نذری عشق آورده

او برای دیدن من مادرش را مجبور کرده آش نذری بپزد

می گوید دوستت دارم با هوایی که هنوز استنشاق نشده است

و... شماره خدا بوق اشغال می زند ...



پنجشنبه 26 خرداد ماه سال 1384

بر زبان بیاورم یا نه

حرف، حرف دل است

تکلم ساده تحکم واژه های بی بدیل :

صدایم کن، ای نوازش زیستن

ای بشارت تنهایی

صدایم کن !

که من از هرزگی همهمه این همه تبسم پوچ

به فقدان باور کهنسال زیستن رسیده ام

که من از پشت پرده های همیشه گریستن

آسمان آفتابی دوست داشتن را ، چهار فصل ، بارانی دیده ام

*
صدایم کن ، ای قباحت سالخورده بکارتهای فرسوده

ای خستگی ممتد صلابت پوشالی زیستن

ای آرزوهای فریبنده جوانی های فر توت

ای تولد هم آغوشی های تکراری دروغ و زندگی

صدایم کن ، اما به ماندنم مخوان

بگذار رو به آن وسعتی قدم بردارم

که مساحت جوانه بلوغش را

با قاعده هیچ حساب و کتابی به دست نیاورده اند

و حجم تبلور شعورش را ، با حضور هیچ بود و نبودی پر نکرده اند


بگذار بروم

بگذار رو به آن تکلف سادگی

رو به همان ساده بی تکلف ، قدم بر دارم

که عمق انزوای بودنش را

تنها در حجم باد می توان دید

و آرامش وزین نگاهش را

در تحکم وسعت بی تاب دریا

بگذار بروم ، اما با من بمان ، ای شفاعت بندگی

ای غربت غریب خاطره های خیالی

که ترا با خود داشتن ،

یعنی رسیدن به تدبیر عا شقانه همه واژه های وصل ،

بی آنکه با کره رفتن را ،

از نطفه قدمهای کلام خویش بارور کرده باشی .

بگذار بروم ،اما نه ...

بگذار که با هم برویم

با هم تا دور د ست های خیال بی خیالی

تا آن شهر همیشه فا ضله اندیشه های ناب

تا آنجا که نا کجا آباد خلصگی عاشقان است

بیا برویم

ره دراز

اما...

مقصد قریب!

سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1384
عنوان نداره
کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه

می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی

نخواهیم بود .

یکشنبه 22 خرداد ماه سال 1384
لطفاْ نام وبلاگ و آدرس وبلاگ و ایمیل خود را جهت ثبت ارسال کنید
گاهی که دلم

به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

من هنوز تو را دارم

جمعه 20 خرداد ماه سال 1384
من خاکستر شدم  تو اما تنها سیگاری را دیدی که تمام شد
حرف اول

ای کاش چشمهایت ، التماس چشم هایم را می فهمید ...

ای کاش می دانستی در چشم هایم چه میگذرد ...

ای کاش نگاه مشتاقی را که اکنون دیگر در پس گذشت این

خاطرات همیشه هاله ای از اشک برق آن است میگرفتی ...

که اگر میگرفتی ... دیگر آن بغض سنگین ؛ گلویم را نمی فشرد و

طاقتم را از من نمی ربود !

خسته ام ...

بیشتر از آنکه تصور کنی ... دیگر کسی نگاهم را نمی فهمید ...

من آموخته بودم که با چشم هایم حرف بزنم ؛

من چشم هایت را فهمیدم ولی تو نخواستی که نگاهم را دریابی ...

من با آنها حرف زدم ؛

با اینکه تو هیچ وقت راز آن را نفهمیدی ...

اما دیگر این چشم ها هم جز اشک چیزی نمی بینند ...

دیگر خوب و بد را نمی شناسند ... زشتی و زیبایی را درک

 نمی کنند ....

تو خوب بودی یا بد ؟؟؟

پس چرا نفهمیدند ؟ چرا به من چیزی نگفتند ؟

طفلک چشم هایم ، چندگاهیست در پی یک مامن حیرانند ؛

تا لحظه ای بی دغدغه و بی یادآوری خاطرات گذشته بیارامند ؛

اما دیگر جایی نمی یابند .

چشمان من بیمارند ... من داد بیماری آنها را از تو می خواهم ...

از تو ...


حرف دوم

زنگ دبیرستان خورد!اصلا دلم نمیخواس از کنار بخاری گرم کلاس پا شم برم خونه!

دیگه اصلا دوس نداشتم برم خونه!خونه دیگه هوای مادرو نداش... آخ که امسال چقد
 
زمستون سرده هیچ سالی اینقد سرما رو احساس نکرده بودم!

با صدای ممدهاشم بابای مدرسه به خودم اومدم!گف پاشو میخوام درو ببندم !

کتمو پوشیدم راه افتادم بیرون!یادم رف کلاسورمو بردارم!بیخیال مهم نیس!دیگه

هیچی برام مهم نیس حتی اون...روز تاریکیه مث شب میمونه!پیاده راه افتادم سمت

میدون شریعتی...

منتظر تاکسی بودم!اَه بازم پیداش شد!اما حوصلشو نداشتم مث همیشه یه خنده

شیطنت آمیز کردو رف منم جرات نکردم چیزی بهش بگم,خصوصا الان که اوضام

بیریخته!

یه تاکسی درب و داغون پیداش شد!سوار شدم آسمون داش روشن میشد طول
 
خیابون رو آفتاب ملایمی پوشوند سرمو از پنجره آوردم بیرون میخواستم هوارو

احساس کنم!راننده سرم داد زد دیوونه چیکار میکنی؟

...رسیدیم گفتم آقا همینجا نیگه دار!اونم یه چیزی حدود سیصد متر اونور تر وایساد!

لعنت به این تاکسی با اون ترمزاش!منم تلافی کردمو یه پنجاهی پاره پوره دادم

بهش...

نمیدونم چرا اما بغض گلومو فشار میداد دلم سوخت شاید برای خودم

صبح شدو بود دوس داشتم یه چن ساعت دیگه ای بخوابم خصوصا که زیر کرسی یه
 
کیف دیگه ای داشت!اما داداش کوچیکم از بس سرو صدا کردو گف پاشو مدرست دیر

میشه مجبور شدم پاشم!

واقعا که چقد آدم خوشبختیم که این داداشو دارم!با اینکه سه سال از من کوچیکتره

اکثر کارارو اون میکنه !

سماورو روشن کرده بود!یه کم نون پنیرم آورده بود نشستیم دوتایی هول هولی

صبحونه رو خوردیم!منم راه افتادم برم مدرسه!وای که دیرم شده بود اصلا حوصله ی
 
غرغر مدیرو چرندیات معاونو نداشتم واسه همینم باید یه جوری خودمو مینداختم تو

کلاس...

سر کلاس بازم یادم بدبختیام افتادم اَه...آخه چرا من؟یهو هق هق زدم زیر گریه...دینی
 
داشتیم!بچه هام چون من قبلنا یه آدم شوخ بودمو ساده بگم نمک کلاس بودم فک
 
کردن مسخره بازیمه همشون زدن زیر خنده!آقای اکبریم گف پاشو برو بیرون!آقا

آخه...پاشو گمشو بیرون...

اومدم بیرون دلم میخواس دیگه نباشم اما نگران داداش کوچیکم بودم اون تنهایی
 
میخواست چیکار کنه؟؟؟

...زنگای بعدم یه جورایی گذشت که نفهمیدم این روزا با برو بچه ها نمی پلکیدم و
 
اونام واسم هزار جور حرف در آورده بودن...اینم شده بود غوز بالاغوز!

زنگ خونه ها خورد...پام جلو نمیرف گفتم اگه بازم بیاد چی؟ولی راه افتادمو تصمیم

گرفتم که حالشو بگیرم!

به میدون که رسیدم دیدمش داش میومد!رد شد اما هیچی,اینبار نخندید!حالم گرفته

 شد!داد زدم :وایسا با توام وایسا ببینم ولی بازم داش میرف,رفتم جلو بازوشو از

پشت گرفتم یه کم وا رفتم تنم داغ شد اما خودمو نباختم برش گردوندم گفتم مگه

نمیفهمی صدات میزنم؟بغض گلومو فشار میداد داش خفم میکرد به زحمت حرف

میزدم !گفتم لعنتی چی از جون من میخوای!نمیخوام ببینمت فهمیدی؟دیگه حق
 
نداری ازینجا رد شی!مات و مبهوت نیگام میکرد هیچی نمیگف دلم واسش سوخت!

تکونش دادم گفتم دیوونه میگم دیگه حق نداری ازینجا بیای!نمیشنوی ده آخه یه

چیزی بگو ...هوا سرد بود قرمز شد یه قطره اشک ریخت...


گف اخه من...من تورو...من تورودو...اشکاش ریخ یهو هق هق گریه کرد

...رفت!!!

چن تا مسافرتو ایسگاه وایساده بودنو خیلی کنجکاو بودن که بدونن قضیه چیه!

گلوم میسوخ میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم راه افتادم پیاده برم خونه!به زحمت

راه میرفتم داشتم دیوونه میشدم پشیمون بودم امادیگه هیچوقت ندیدمش...

حرف آخر

سلام بانوی ترانه های ناتمام !

می دانی ؟! دلم می خواهد این ترانه هیچوقت تمام نشود ! دلم می
 
خواهد آن قدر واژه بسازی که دستان من ، تا دنبا دنباست ، برای از تو
 
نوشتن بخارد و آن قدر بنویسم که سرانگشتانم پینه ببندد !

سکوت بدچیزیست بانو ! … بدچیزی !!

درست است که «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»! درست

که باید حرف سکوت را شنید ، درست که …!

اما ببین ! سکوت فقط زمانی معنا دارد که میان دو فریاد نشسته

باشد ! سکوت وقتی معنا دارد که آنقدر کلام توی دلت هست که واژه
 
مند کردنش ممکن نیست و نو در گستره این ناتوانی ، که دلالت بر

همه توانایی های روح بشر دارد ، تمام سخنت را برهنه برهنه توی
 
چشمانت می ریزی تا قطره قطره فوران کند !

سکوت عاشق از کثرت کلام است نه سختی سخن !
 
سکوت عاشق به گفتگو تکیه دارد نه به سکون ! سکوت ساکت ،
 
نجواگر هیچ موسیقی آسمانی ای نیست . چنانکه وقتی باشی ،

نبودنت برایم معنا دارد و اگر نباشی ، نبودنت توالی خردکننده تلخی
 
خواهد بود !

بودنی ترین بایدِ بی برو برگرد !

نرو تا بازآمدنی هم درکار نباشد ! آن که می رود ، دلدل بازگشت را تا
 
ابد به همراه خواهد داشت و تازه ، « بازگشت هیچ چیزی را درست
 
نمی کند !!»

اصلا من نمی دانم ، وقتی می شود آمد ، چرا باید از رفتن دم زد ؟! آن
 
هم آمدنی که پایان نخواهد داشت که در این راه هر چه نزدیکتر بیایی ،
 
جاده ای طولانی تر را فراروی خواهی دید که هدف از این آمدن ، نه

رسیدن ، که همسفریست !

همسفرترین !

همسفرگی معنای همسفری نیست ! همسفرگی ، آمدنی ست که

به سراب سفره دل باخته ، به پایان ، به برکه فریب اندود همخانگی !


همسفر اما ، به سفر می اندیشد ، به بی نهایت جاده ، و به آرامش

بی سکون موج ، آنگاه که درگیرودار آمدنهای بی پایانش ، هزار بوسه
 
بر تن ساحل می ریزد و آواز شوق می خواند !

بی شک همسفر نیز سفره پهن می کند ، سقفی هم می زند برای
 
این همسفرگی !… اما فریب سفره و احساس مسقف را نمی خورد !

احساس همسفر سقف ندارد تا باران یادش نرود که اینجا دو همسفر ،
 
که تنها به همسفرگی نمی اندیشند ، سرسپرده نوازشهای هماره

اویند !

دلت را به دریا بزن بانو !

ما برای بارانی شدن ، به سکون و سکوت برکه نیازی نداریم .

اگر طوفان نوح را می خواهی ، دریا را دریاب !!

تا بعد …



چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384
عنوان نداره
حرف اول

تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم

حالا بی تو اینجا در بدر بارون می باره

توی این شب بهاری تو دووووور از من

بیا اینجا ستاره به من بگو آره

زندگی با تو خیلی خوبه

هر وقت تو اینجا هستی همش بهاره

دست به دست نازنین با هم باشیم

اسممو صدا کن به من بگو آره

حرف دوم

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از

گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و

به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که

باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و

او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که
 
اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

حرف آخر

ببین که چگونه لبهای ساکتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سکوت کرده اند ، شاخه گل
 
سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام
 
که هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی که خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ،

خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها

منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای

چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در

رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسد ت کفن خواهم شد ، مرا تنها

مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی که خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا

؟ برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی

تا همیشه . تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم برایش ستون
 
و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شکاف میان سینه هایت میشکافم واز گرمی خون

رگهایم برای شبهای تاریک تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت میسوزم تا

همیشه . . . و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی .




سه شنبه 17 خرداد ماه سال 1384
چرا شماها هیچی نمیگید...؟ مگه شما دلتون خالیه...؟


حرف اول

زندگی می گذرد چون برق و باد نمونده خاطره ای بر یاد

 

من موندم با یه دل بیقرار پشت اتاق پنجره چشم انتظار

 

من موندم با سایه تلخ خاطرات تو کنج دیوار این اتاق

 

از در و دیوار این اتاق می باره بارون سرد سیاه

 

سایه تلخ شکست شده مهمون این دل تنها و دلتنگ

 

مهر سکوت و یاس خورده به این دل سرخورده و تنگ

 

تو این اتاق تنهای شبا هوای دل میشه بارونی

 

تنها زمزمه بارون میشه همدم این دل مهتابی

 

نیست پناهی جز آبشار سرابی که کند این دل خشک را بهاری

 

نیست مونسی برای این شبهای تنهای

 

در غم دوری یار دل میشه پریشون حال

 

نیست امیدی بر دیدار دوباره یار

 

برق اون نگات میره کم کم از یاد

 

من موندم با یه دل بیقرار از بازیهای سخت روزگار

 

حرف آخر

  

وقتی که تنهایی ، تنها یارم بود

وقتی که همه چیزم در تاریکی گم شده بود

وقتی که زندگیم مثل کویر سرد و بی روح بود

تو آمدی و چه بی صدا بر زندگی پاییزی من باریدی

و حالا که رفتی باز هم بی صدا رفتی

ای کاش اگه باریدنت مو قتی بود هیچ وقت نمی باریدی

ای بارون زیبای بهاری................

بازم یه شب ابری

و

اسمون تو گیر و دار عشق بازی ابرهاست.

و

من هنوز رفتنت رو باور نمیکنم

میخوام تا صبح زیر این نم نم بارون راه برم

میخوام تا صبح اینقدر بلند بلند صدات کنم تا اسمت رو برای همیشه از یادم ببرم

میدونی یه زمانی دستهای من

و

تو فاصله ای نداشت اما الان فاصله دستهای من

و

تو شده اندازه یه جاده یه جاده طولانی

و

خسته کننده

...هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی برسه

تا نقش اون چشمهای زیبا رو از یاد ببرم

هیچ وقت فکر نمیکردم لحظه ای برسه

که بخوام با خودم سر موندن و رفتن جدال کنم

اما اینم رسم روزگاره دیگه کاری نمیشه کرد

نمیدونم چند ساعت یا چند روز از لحظه وداع میگذره

اما من هنوز حس میکنم زیر اون بید های مجنون کنارت نشستم

و

دستهات اون دستهای گرم و مهربون توی دستامه...

و

اون چشمهای پر امید از فردای زندگی بهم میخنده ...

قرار بود باهات دنیا رو فتح کنم

قرار بود یکی باشیم بی همه ادمها

قرار بود تو باشی و من و من باشم و تو تا بشیم ما



قرار بود

بمونی

و

بمونم



ایکاش باور میکردی که تو اسمون دل من فقط تو هستی

هیچ وقت فکر نمیکردم با اولین باد توی جاده زندگیم گم بشی

و

برای من فقط چند تا عکس و خاطره رو جا بذاری اخه قرارمون این نبود

تو رفتی

و

من موندم میان نور و نار و نی

اما میمونم میمونم چون اسمون ابیه اونم ابی تر از همیشه

میمونم چون هنوز ستاره ها هستن برای درد و دل کردن

هنوز گل رز زیباست

و

بیدهای مجنون هنوز زیر باد می رقصن

میمونم چون اون مهربون بزرگ هست

و

میخواد که باشم

میمونم تا سیب هست و گندم

تا دریا هست

و زمین .



میمونم زیر اسمون خدا روی این زمین خاکی منتظر..

منتظر دیدن دوباره همون چشمهای پاک و پر امید

تو هستی همین جا درست کنار من میدونم


اطلاعیه

صفحه دوستیابی فعال شد

اینجا کلید کنید


حرف آخر آخر

از ۳۵ نفری که تا العان اومدن ۱ نفر نظر دادن. آمار باحالیه نه..؟ 

دوشنبه 16 خرداد ماه سال 1384
تنها یک حرف

اشک هایم را هیچ کس نمی بیند ، به هنگامی که دریای چشمانم را ، سوگ دوری ات کویر

می کند


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 36444


با کمال تشکر از بلوگ اسکای

عناوین آخرین یادداشت ها
همه چیزم در کتاب طالع بینی نوشته شده.
سال گاو
ماه عقرب
شناسنامه کامل من...

حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد


تو اگر میدانستی
چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه...!!! چــرا تنهایــــی


دهم آبان 64 روزی که در آن جهانی سرگردان مرتکب خطایی بزرگ شد امسال در این روز جهان برای بیست و دومین بار در غم این فاجعه به سوگ خواهد نشست امیر دوباره متولد خواهد شد. تولدم را تسلیت عرض نمیکنید...؟


با من بگو چقدر بزرگی که کهکشان

دنباله نگاه تو را نقطه چین نوشت

هر چی بخوای همون میگم


منو فقط میتونید زیر نور مهتاب ببینید