| |
| جمعه 12 تیر ماه سال 1388 |
| با توام |
آهای با توام درسته خودِ تو حالا نوبته تو شد که چمدونت و جمع کنی و از قلبم گم شی بیرون! |
|
| |
| پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388 |
| بی نیازی |
من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم |
|
| |
| شنبه 23 خرداد ماه سال 1388 |
| خوبتون شد ؟ |
آقا بگیر بشین تو خونت !! حالا چه فرقی میکنه که رئیس جمهورت کی باشه ؟ حالا هرچی فرنگی ها میگن شما گوش کنید. چه فرقی میکنه که با چه رنگ تو ایران زندگی میکنی ؟ تا حالا آقای رئیس جمهور اومده بهت بگه ؛ بیا این ۵۰۰ هزار تومن خرجی خونت؟ والله به خدا !! همه جا فیلتر شده فیس بوگ . قلم . از کاندید منتخب هم خبری نیست.بگیرین بشینین تو خونتون تا کتک نخورین.جومونگ که نداریم بدادتون برسه. فکر نون باش که خربزه آب است. البته درکتون میکنم ... سوخته اما کاریش نمیشه کرد. هنوز وقتش نشده. --- آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم. آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم. منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی کشته باشی خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم |
|
| |
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1388 |
| حالی نمانده |
حالی نمانده که بخواهم تو را از خوب بودن و بد بودن آن مسرور و یا متأثّر کنم فقط هر روز وقتی غروب همراه همهمه ی همه ی گنجشک ها پر می زند تنهایی ام را بر شانه هایم می نشانم و سر در گریبان سکوت اثیری خود به لانه ای می روم که هر شب بر سرم آوار می شود
می روم و ابدیّت را در چشم های تنگ بی بصیرت خود جا می دهم تا غم این ثانیه های عجول را نخورم تا به ان افق بی رنگ کماکان آبی خیره شوم که سایه هایی در جادّه ای که انتها ندارد، برای همیشه می روند برای همیشه...
در لحظه های اکنونم هر شب خواب هزار گنجشک خیس را می بینم که پشت پنجره ی تاریکم بال بال می زنند و خود را به گونه های گریان شیشه می کوبند چرا که می پندارند می توانند در هُرم گرم این زمزمه های شعله ور خشک شوند، تا بتوانند زیر این بارانِ یکریزِ تندِ بکرِ شاد پرواز خیس دیگری را تجربه کنند خواب هایم پر شده است از این باران زده های بی سرپناه... و من فقط شرم می کنم خجالت می کشم گریه می کنم و با گریه از خواب بلند می شوم می دانم ناراحت می شوی ولی در لحظه های اکنونم گاهی نام تو را فراموش می کنم آن گونه که آن لحظه آن قدر دنبال نام تو می گردم که در میان نام های دیگر گم می شوم و پیدا شدن خود را فقط با یافتن نام تو در می یابم تو نیستی چرا که با باد آمدی و با باد هم رفتی. |
|
| |
| دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388 |
| یاد ایام... |
گلبرگ نازنینم : گرچه به گناه خویش معترفم
ولی بدان برای لمس نگاهت روز به روز بهانه گیرتر می شوم . می ترسم سخاوت نگاهت سر سختانه دلم را به بازی بگیرد و با آمدنت دگر امیدی به پرواز نداشته باشم ، حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب میدانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد خواهش می از من نخواه که همسفرم باشی . چون راهی که من در پیش دارم بس سخت است و دشوار و تو گلبرگی نازنینی
پاره ای از وجودم هستی و نمی توانم چشمان پر امیدت را در تاریکی شب رها کنم .
پس نازنینم برو ….
برو بی آنکه بدانی برای لمس تنت در خم این کوچه
چقدر تنها مانده ام و این تنهایی چنان مرا می آزارد که در گلویم هزار قناری غمگین بهار سبز چشمانت
را بهانه می گیرد و مردمکان خالی چشمم
در اندوه و حستی ژرف مانده اند که چرا نمی توانم لحظه های بودن تو را
با مژه بر صفحه قلبم بنویسم چه دردناک است لحظه رفتنت و چه دردناکتر اینکه با دستان خودم گلبرگ نازنینم را در حصار
خشک هستی ام لحظه لحظه و ذره ذره نابود کنم |
|
| |
| سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| تحول |
اگر توانستی کسی را ببخشی ، روح و جسم خود را رها ساخته ای |
|
| |
| پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| تو شبستون چشات |
شب یلدای گیسویت را تا صبح قدم زدم !!! و گیسوان او از صدای موزون قدمهای تو تا خود صبح اشک شوق ریخت |
|
| |
| دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388 |
| هم من میتوانم و هم تو |
من می توانم خوب باشم ، من می توانم بد باشم ، من می توانم خائن باشم یا وفادار ، من می توانم فرشتهخو باشم یا شیطانصفت ، من می توانم تو را دوست داشته باشم ، من می توانم از تو متنفر باشم ، من می توانم پاسخت را بدهم ، من می توانم سکوت کنم ، من می توانم نادان باشم ، من می توانم دانا باشم ، چرا که من یک انسانم ، و اینها صفات انسانى است.به یاد داشته باش، من نباید چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم .به یاد داشته باش،من اینجا نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم .به یاد داشته باش، من شاید نقابى بر صورتم داشته باشم و تو هم.به یاد داشته باش، من را خود از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایم بسازد و تو هم. به یاد داشته باش، منى که من از خود ساخته ام آمال من است و تو هم.به یاد داشته باش، تویى که تواز من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.به یاد داشته باش، لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان.به یاد داشته باش، من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.به یاد داشته باش ، می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى و تو هم.به یاد داشته باش که تو می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که ، هستم و من هم. به یاد داشته باش که تو میتوانی از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم.به یاد داشته باش که ما هر دوانسانیم..و به یاد داشته باش که این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.به یاد داشته باش، تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى و من هم.به یاد داشته باش، تو نمی توانى حکمى برایم صادر کنى و من هم.به یاد داشته باش، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.به یاد داشته باش دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و می ستایندحسودان از من متنفرند...ولى باز می ستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایند، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم ، نه دوستى خواهم داشت نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،من قابل ستایشم و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،با نقابى متفاوت، اما همگى مجوز الخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است |
|
| |
| شنبه 1 فروردین ماه سال 1388 |
| تمام ماهی های من... |
دیروز٬ ماهی کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهی شادابی که امسال عید را در کنار ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی سال گذشته گذراند٬ تصمیم به پریدن گرفت! به بیرونِ تُنگ٬ به دنیای تازه ای که روز های پی در پی٬ با چشمانی باز٬ از پشت شیشه ی خاک گرفته٬ به نظاره ی آن پرداخته بود. نمی دانم٬ نجات او٬ که روی زمین افتاده بود و تقلا کنان٬ با چشمانی لبریز از سوال های بی پاسخ٬ به تنگ بلورین و ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی درونِ آن می نگریست٬ کار درستی بود یا نه... چون امروز٬ ماهی کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهی شادابی که امسال عید را در کنار ماهی پیر و رنگ و رو رفته ی سال گذشته گذراند٬ با چشمانی باز٬ خیره به تنگ و ماهی پیر درونِ آن٬ بدون هیچ تقلا٬ بر روی زمین افتاده. اما هنوز... در چشمانش٬ هزاران سوال بی جواب موج می زند. |
|
| |
| پنجشنبه 22 اسفند ماه سال 1387 |
| پرندگان |
و من خواهم رفت اما پرندگان بر جای خواهند ماند و آواز خواهند خواند
...آنها که دوستم می دارند از بین خواهند رفت و شهر هر سال خود را احیا خواهد کرد اما روح من همواره محزون در گوشه ای پنهان از باغچه ی پر گل من به ( ولگردی ) ادامه خواهد داد
|
|