| |
| چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 |
| یک دنیا سپاس |
دیگر کسی نمانده . همه رفته اند و فقط خاطره ها به جای مانده. در ازدحام پر صدای این سکوت,دغدغه بی تو بودن به شیشه نازک احساسم تلنگر می زند
و در انتهای جاده کوچه باغهای کودکی رد پای نگاهت رانشان میدهد .
ولی نسیم سر مست شبانگاه با وزیدن خود داستانه به همراه دارد
از عشق .. امید ... اشتیاق...
و من… باز کنار پنجره سکوت ، چشم به آسمان دوخته ام تا تو برگردی.
|
|
| |
| سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387 |
| لطفاً مرا اهلی کنید |
به هر نا اهلی اهلی نشو...
هر که اهلی کرد نمی تواند مسئول نیز باشد |
|
| |
| پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386 |
| آتش کشیدن غیر تو |
"تاریکی مرا در آغوش خواهد کشید" و هزاران عبارت وهم آلود دیگر که در گوشم با سولویی دلخراش و نوای بم پیانویی غمگین تکرار می شود. "تمامی شب های بی خوابی" را وقتی فریاد می زنی, گویی تمامی دنیا از تو جداست, همه خوابند و تو بیدار. می دانی که اگر نبودی, کل جامعه, کل ریش سپیدها, کل کلاه به سرها, آدم های شهوتی که در نقاب دین داری, انسانیت را به زیر می کشند, تمامی تعصبات, هر آن چه را که اعتقاد می خوانند و هر که پیرو چیزی است را با نگاهم به آتش می کشیدم. اکنون که هستی و می دانم که چیزی را فریاد می زنی که من نیز می خواهم و نمی توانم, گویی تنها وظیفه ام در لذت بردن از تو خلاصه شده است و نه به آتش کشیدن غیر تو! |
|
| |
| پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386 |
| آسودگی |
آسودگی عجیبی دارم اکنون که بر جسد رشته رشته شده ام ایستاده ای و گریه میکنی و با چشمان مبهوت مرا از من میجویی و جز خرناسه های خون الوده دلم هیچ جواب نمیگیری!
اکنون مرا رها کن ای رفیق شفیق
فراموشی نوعی درمان است
|
|
| |
| دوشنبه 3 دی ماه سال 1386 |
| از روی اسبت نیفتیا |
گلدان آبش تمام شده ... زندگی جدیدش را دارم باور می کنم...
صبحانه چای با یک حبه فراق ... لذت دارد نه ...؟
شیشه اتاقم نیاز به پاک کردن ندارد ... چون قبلا شکسته است بوی سیگار ،بوی غم، سر اتاقم را گیج کرده بود ... ولی حالا از هیچ کدام خبری نیست ...اما بوی او بیشتر شده است ، کلافه ام می کند بدون اینکه خودش بداند پشت به زندگی می کنم .... و از خودم مصاحبه میکنم ...
_ کی او را دیدید ؟
هنوز او را ندیده ام .
_ چرا دوستش داری ؟
نمی دانم از شخصیتی که قبل از ساختن وبلاگ او داشتم بپرسید
_ کجا می شود او را دید ؟
تاریخ مصرفش گذشته ، از معروفیت هم بدش می آید فیلتر هم شده .
باید پیدایش کنم ، از خدا شماره ملاقات گرفتم
دختر همسایه آش نذری عشق آورده او برای دیدن من مادرش را مجبور کرده آش نذری بپزد می گوید دوستت دارم با هوایی که هنوز استنشاق نشده است
و... شماره خدا بوق اشغال می زند و تو کماکان با کوروش هستی.
زندگی جدید مبارک .
|
|
| |
| شنبه 24 آذر ماه سال 1386 |
| عنوان نداره |
خبر آمد, خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید,شاید بر من آن چهره گشاید شاید
|
|
| |
| چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386 |
|
التماس امیر دیگه فایده نداشت ...
آخه زندگی ، زندگی قدیم نبود ..
دل زندگی شکسته بود و دیگه کنار پنجره نمی اومد ..
و زندگی دل امیر رو شکوند تا نشون بده بخششی تو کار نیست ..
و زندگی یه بهونه واسه تموم شدنه همه چیز شد ..
یادته ؟ آینه شکست و امیر تو خودش گم شد..
اون موقع بود که همه چیز تموم شد..
|
|
| |
| دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386 |
| مگه بی تو چی میشه..!! |
بزار بمونم تو این لجنزار...
بزار همین تو دست و پا بزنم..
دیر یا زود...
این باتلاق
..
منم میکشه تو خودش..! بزار برم..
میخوام وقتی میکِشتم پایین
تنها باشم...
تنها
|
|
| |
| جمعه 18 آبان ماه سال 1386 |
| بچه ای |
بزار بگم چیزی نشده
بزار اشکام و نبینی!
تو هنوز خیلیی کوچیکی٬خیلی کوچیکی!
تو هنوز باید خرس کوچولوتو توی دستات بگیری
و مامانت لب های شکلاتیت و پاک کنه!
برو توی اتاقت و واسه باربیات قصه بگو!
بزار منم توی این لجنزار شنا کنم!
برو...!
چشمای تو هنوز نباید دود این لعنتی و حس کنه!
چشمای قشنگ تو باید با دیدن آلاسکا برق بزنه! نه متعجب به خاکسترا خیره بمونه!
برو عزیزکم ٬ برو.. |
|
| |
| پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386 |
| ۱۰ آبان |
تولدم مبارک ، تولدم موبااارک ، تولودم مبااارک ، تولووودم موووووباااااااارک |
|