| |
| سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 |
| برگرفته از کتاب "چهارراهی که به راه پنجم می رسید |
به خودم می گویم باید یاد او را در دلتان زنده نگه دارم. حتما از خودتان می پرسید از چه کسی حرف می زنم. جواب را در چند سطر بعدی پیدا کنید. انتهای این متن مرا به کجا می برد؟ آیا او می داند؟ آیا سطرها جواب را در خود دارند؟ یادم هست برف می بارید. دانه های برف روی صورتم می ریخت و سپیدی موهایش را به یادم می آورد. حالا دیگر او نیست اما در این متن با من حرف می زند. ما بچه ها پاهایمان را زیر کرسی قایم کرده ایم تا سرما را حس نکنیم و نگاه گرم او و قصه هایی که برایمان می گوید بیشتر گرممان کند. مادرم به مادرش نگاه می کند و ما به دستهای چروکیده او. راستی او وقتی جوان بود چه کار می کرد؟ جواب را در چند سطر بعدی پیدا کنید
ادامه مطلب ... |
|
| |
| یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388 |
| بیات ِ تُرک از دیدگاه پگاه |
نور آنقدر می چرخد ، می تابَد ، می پژمُرَد که می ریزد وَ من آنقدر عاشق ِ این ماهوت ِ کهنه ام که نمی دانم با این دست های جوان چکار کنم با این هوای رفته تا ته ِ حوض با این پوشیه که گوشه های رضاشاه می رود زمان ِ گمشده در ساعتی که هرشب ، لال لالایی ِ مرا خوانده ست هر صبح ، کر، بالای کرکره رفته ست ! هوا هوا که هرشب ، بیشتر گم می شود صدا صدا که لای درهای گرفته می گیرد وَ شب که هرگز مرا به حال ِ دیوار ِ روبه رو نگذاشت !
هوا هوای پُشت ِ اذان هوای بلند شده از پُشت ِ خاک ِ چادرها دست های نَشُسته ام را بُرد به این صدا که از بس به مهربانی ِ درها فشار داد زیر ِ پنجره افتاده ایم ! |
|
| |
| دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388 |
| لهجه مشکی |
حالا لهجه ام مشکی شده و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده هیچ کس نمی پرسد چرا مشکی می پوشم ، چرا مشکی می نوشم چرا دست هایم بوی ترانه گرفته هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟ |
|
| |
| جمعه 26 تیر ماه سال 1388 |
| شمبلیله |
کاسه توالت قدیمی گل گلی، همیشه به مسیر خودش ادامه می داد و می داد و می داد و توی راهش هر چی که بوی بد می داد رو جمع می کرد و می کرد و می کرد. چند سال توی راه بود؟ دو سال؟ سه سال؟ چهار و پنج و شش؟ هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت، هیچ کس هیچ کس هیچ کس این رو نفهمید. یادم میاد که من و دوستم –فوکوکثافالوتودوی لمبزقا- همیشه منتظر بودیم که یه بار اون رو ببینیم. یه روز که بیدار شدم، مادرم گفت که فوکو توالت رو دیده. از اون روز به بعد، هنوز که هنوزه که هنوزه، هیچ کس نه توالت قدیمی گل گلی رو دیده، نه فوکو، دوستم رو!... |
|
| |
| جمعه 19 تیر ماه سال 1388 |
| این بار می ترسم |
تو از اصرار می ترسی ، من از انکارمی ترسم تو از وهم هوس در من ، من از ادبـارمی ترسم
من ار باشم بسا ن برکه ای گــندیــده می میرم من از احساس ماندن در پس دیــوار می ترسم
من آن دیوانه ی گم کرده راه ِ گیج لا یعقـل توازدیوانه ای چون من ، من ازهشیارمی ترسم
نمی ترسی تو ازچیزی ، من ازیک آه می ترسم من از آه کسی ، تا نیمه شب بیــدار می ترسم
بـسـان ِ ناخــدای ِ کــشـتی ِ افـتاده در گــرداب نمی ترسیدم از طوفان ، ولی این بار می ترسم
همه پس کوچه ها گشتم ، نجستم همدلی افسوس از این بی همدلی ازیار، هم از اغیار می ترسم
من آن محکوم اعدامم به جرم عشق ورزیدن نمی ترسم من از مردن ، ولی از دار می ترسم
همیشه سینه ام گنجینه ی صد حرف نا گـفته من از آنکس که دادم جرات اظهار می ترسم
مناصح میدهد پندم که ای مشکوة ساکت باش هم از خاموشی مطلق هم از گفتار می ترسم |
|
| |
| جمعه 12 تیر ماه سال 1388 |
| با توام |
آهای با توام درسته خودِ تو حالا نوبته تو شد که چمدونت و جمع کنی و از قلبم گم شی بیرون! |
|
| |
| پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388 |
| بی نیازی |
من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم |
|
| |
| شنبه 23 خرداد ماه سال 1388 |
| خوبتون شد ؟ |
آقا بگیر بشین تو خونت !! حالا چه فرقی میکنه که رئیس جمهورت کی باشه ؟ حالا هرچی فرنگی ها میگن شما گوش کنید. چه فرقی میکنه که با چه رنگ تو ایران زندگی میکنی ؟ تا حالا آقای رئیس جمهور اومده بهت بگه ؛ بیا این ۵۰۰ هزار تومن خرجی خونت؟ والله به خدا !! همه جا فیلتر شده فیس بوگ . قلم . از کاندید منتخب هم خبری نیست.بگیرین بشینین تو خونتون تا کتک نخورین.جومونگ که نداریم بدادتون برسه. فکر نون باش که خربزه آب است. البته درکتون میکنم ... سوخته اما کاریش نمیشه کرد. هنوز وقتش نشده. --- آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم. آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم. منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی کشته باشی خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم |
|
| |
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1388 |
| حالی نمانده |
حالی نمانده که بخواهم تو را از خوب بودن و بد بودن آن مسرور و یا متأثّر کنم فقط هر روز وقتی غروب همراه همهمه ی همه ی گنجشک ها پر می زند تنهایی ام را بر شانه هایم می نشانم و سر در گریبان سکوت اثیری خود به لانه ای می روم که هر شب بر سرم آوار می شود
می روم و ابدیّت را در چشم های تنگ بی بصیرت خود جا می دهم تا غم این ثانیه های عجول را نخورم تا به ان افق بی رنگ کماکان آبی خیره شوم که سایه هایی در جادّه ای که انتها ندارد، برای همیشه می روند برای همیشه...
در لحظه های اکنونم هر شب خواب هزار گنجشک خیس را می بینم که پشت پنجره ی تاریکم بال بال می زنند و خود را به گونه های گریان شیشه می کوبند چرا که می پندارند می توانند در هُرم گرم این زمزمه های شعله ور خشک شوند، تا بتوانند زیر این بارانِ یکریزِ تندِ بکرِ شاد پرواز خیس دیگری را تجربه کنند خواب هایم پر شده است از این باران زده های بی سرپناه... و من فقط شرم می کنم خجالت می کشم گریه می کنم و با گریه از خواب بلند می شوم می دانم ناراحت می شوی ولی در لحظه های اکنونم گاهی نام تو را فراموش می کنم آن گونه که آن لحظه آن قدر دنبال نام تو می گردم که در میان نام های دیگر گم می شوم و پیدا شدن خود را فقط با یافتن نام تو در می یابم تو نیستی چرا که با باد آمدی و با باد هم رفتی. |
|
| |
| دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388 |
| یاد ایام... |
گلبرگ نازنینم : گرچه به گناه خویش معترفم
ولی بدان برای لمس نگاهت روز به روز بهانه گیرتر می شوم . می ترسم سخاوت نگاهت سر سختانه دلم را به بازی بگیرد و با آمدنت دگر امیدی به پرواز نداشته باشم ، حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب میدانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد خواهش می از من نخواه که همسفرم باشی . چون راهی که من در پیش دارم بس سخت است و دشوار و تو گلبرگی نازنینی
پاره ای از وجودم هستی و نمی توانم چشمان پر امیدت را در تاریکی شب رها کنم .
پس نازنینم برو ….
برو بی آنکه بدانی برای لمس تنت در خم این کوچه
چقدر تنها مانده ام و این تنهایی چنان مرا می آزارد که در گلویم هزار قناری غمگین بهار سبز چشمانت
را بهانه می گیرد و مردمکان خالی چشمم
در اندوه و حستی ژرف مانده اند که چرا نمی توانم لحظه های بودن تو را
با مژه بر صفحه قلبم بنویسم چه دردناک است لحظه رفتنت و چه دردناکتر اینکه با دستان خودم گلبرگ نازنینم را در حصار
خشک هستی ام لحظه لحظه و ذره ذره نابود کنم |
|